![]() |
حکمتش رو فقط خودش می دونه، اما تمام چیز هایی که می تونن تو زندگی به ما بهترین کمک رو برای رشد و نمو بکنن می تونن بدترین ضربه هارو هم به ما بزنن و بزرگترین دشمنان ما باشن. من الان گلایه دارم! از پدر و مادر. کسایی که همیشه فقط واژه اشون واسه من رویایی هست. بزار راحت بگم. خسته شدم از دستشون. از کار هاشون، رفتارهاشون، صحبت هاشون، از دیدنشون. احساس می کنم تو قفس دارم زندگی می کنم. فرض کن یه جوونی و تو خونه ای زندگی می کنی که تمام رفتار های پدر و مادرت اذیتت می کنه. تو تنها فرزند باشی که تو این خانواده چند فرزنده مونده. بچه ی آخر و محکوم به تحمل تمام تنش های دوران از جوانی گذشته ی پدر و مادرت. در عین جوانی و علاقه به استقلال دستت اینقدر بنده که اگه دو روز از بابات پول تو جیبی نگیری کارت راه نمی افته. به این می گن یه زندان واقعی. یعنی تحمل چیزی یا کسایی یا حتی شرایطی که تورو هر لحظه می خورن. وای که چقدر داغ کردم از عصبانیت. آخ که چقدر دارم می سوزم. چقدر نفس کشیدن برام سخت شده... نیست. کسی که من و بفهمه نیست. شرایط زندگی آدم و گاهی بد جوری گیر می اندازه. طوری که فقط یه راه حل می مونه. تحمل!
می دونم که تنها مشکل من نیست. اما امیدوارم من و تویی که پدر و مادر های فردا هستیم بتونیم کاری کنیم که بچه هامون همیشه از کنار ما بودن لذت ببرن. ازمون نترسن. نکنه یه وقت بچه هامون ازمون بترسن که بیان جلو و مارو ببوسن و بگن دوستت دارم بابا. دوستت دارم مامان. خدایا تو یه کاری کن که بچه های ما مجبور نشن به جای صحبت با ما بیان یه صفحه رو تو فضای اینترنت بخرن که بشینن اونجا و از درد و دل هاشون بگن. اسمش و بزارن تنهایی و تنها دلخوشی شون اون باشه. ای خدای مهربون، همه پدر و مادر هارو مثل خودت مهربون کن...
پی نوشت: لطفا نصیحتم نکنید! تقصیر از من نیست، باور کن.









