سایت عاشقانه تنهایی

جمعه، 29 ارديبهشت ماه، 1391

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً     

 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 

داستان کوتاه ایستگاه آخر

ایستگاه آخر

بی صدا و خاموش در خلوت خود نشسته بود . تا گردن درون صندلی گردانش فرو رفته بود و پاهای کشیده اش را روی میز رها کرده بود . همان طور که آرام به سیگارش پک می زد با سرانگشت ، دکمه های ماشین حساب را یکی یکی می زد و ارقام دفتر را حساب می کرد .
نسیم پاییزی به آرامی می وزید و خنکای مطبوع و دلچسب خود را ، از میان دو لنگه نیمه باز پنجره اتاق ، به داخل می کشاند و سرو صورتش را نوازش می داد . حواسش به اطراف نبود و با بی خیالی ، سرش گرم کار بود . فکر می کرد همه چیز عادی است . مثل همیشه است . چیز غیر عادی حس نمی کرد . هیچ صدایی به گوشش نمی رسید . جنبنده ای هم در اتاق نبود که ذهنش را به هم بریزد و حواسش را پرت کند . خودش بود و خودش!

 



کارمندها، همه در اتاق های خودشان مشغول بودند و اگر هم گه گاه با او کاری داشتند ، منشی با سابقه و زرنگش آنها را رفع و رجوع می کرد. سکوت خوفناکی بر همه جا حاکم بود و او مثل همیشه ، به تمام این لحظات خوش و بی دغدغه ، حکومت می کرد .هرچه بود ، مدیر عامل با اسم و رسمی بود ! همین طور که سرش پایین بود ، ناگهان احساس غریبی کرد . دلهره عجیبی به جانش چنگ زد . حس غریب و شگفتی بود، حضور کسی را در اتاق حس می کرد و نمی کرد . دلش می خواست ببیند چه کسی به خودش اجازه داده  و خلوت دلچسب او را ، این طور گستاخانه ، به هم زده است . اما، از طرفی جرات نمی کرد سرش را بالا بیاورد . مخمصه عجیبی بود!  بالاخره به خودش جرات داد و با تعلل و تردید  ، سربلند کرد . وحشتزده بر آنچه مقابل چشمانش نقش بسته بود ، چشم دوخت . مردی با قامت کشیده و بلند، سینه ای ستبر و فراخ و با چهره ای عجیب و غریب و با چشمانی که به طرز دلهره آوری بر او خیره ماند بود ، پشت میز کارش ایستاده بود حتی برای یک لحظه ، چشم از او بر نمی داشت. آب دهانش را به سختی و زحمت فراوان فرو داد . خواست که او را ، اگر چه هیچ شباهتی به کارمندان زیر دستش نداشت . اما هرکه بود ، توبیخ کند و به خاطر حضور نا به جا و بی اجازه او ، به باد فحش و ناسزا بگیرد . اما نتوانست . هیبت و عظمتش ، بدجوری او را گرفته بود . تنها جمله ای که توانست بر زبان بیاورد این بود : شما ؟!     او تکانی خورد و لبهای کلفت و بزرگش را به طرز عجیبی از هم باز کرد و با صدایی مهیب و بی هیچ مکث و تردیدی جواب داد : عزرائیل !!!     وا رفت . بند دلش پاره شد . بدنش یخ کرد و به خود لرزید . دانه های درشت و غلطان عرق از حاشیه پیشانی بلندش رو به پایین جاری شد . زبانش از شدت ترس بند آمده بود و در گلویش خفه شده بود . خواست حرفی بزند اما صدایی جز ناله ای کوتاه و در گلو پیچیده ، چیز دیگری شنیده نشد . عزرائیل قدمی جلوتر آمد و با خونسردی  به او اشاره کرد . زیاد خودت را خفه نکن. دیگر وقتی نداری . باید مرخصت کنم ...   مرگ ؟ باید می مرد ؟ حالا ؟ مگر می شد ؟ نه ... امکان نداشت . اصلاً وقت مردن نبود . حداقل حالا نبود.  حالا که تازه بعد از عمری دویدن و کلاه بر سر این و آن گذاشتن و بیچاره ها را سرکیسه کردن ، به مال و منال و منصب و شهرتی رسیده بود ، حتی فکر مردن هم برایش یک شوخی بود. شوخی تلخی که حتی به آن فکر هم نمی کرد . نه ... حالا نمی توانست بمیرد . یعنی نبایست که می مرد . باید این را یک طوری به عزرائیل حالی می کرد . تمام قدرت و توانش را توی لبهایش ریخت و آنها را به سختی تکان داد : نه ... نه ... حالا نمی شود .... یعنی ...  اصلاً وقتش نیست ...  می دونی ... لبخند تمسخر آمیزی کنج لبهای عزرائیل نشست . بازهم جلوتر آمد . با بی تفاوتی ، شانه های فراخش را بالا داد: از کی تا حالا شما بنده ها ، وقت مردنتان را تعیین می کنید ؟ آن هم بنده ای مثل تو !     برای اولین بار در سراسر عمرش ، بغض کرد . مثل یک بچه کوچک ، چانه اش لرزید و لبهایش جمع شد . بغض سنگین و نفس گیری داشت خفه اش می کرد  .تمام هیکلش به لرزه افتاد . به عزرائیل نگاه کرد که میز را دور زده بود و درست مقابل رویش ، انتظار می کشید. خواست پاهایش را از روی میز جمع کند . اما حس کرد تمام نیروی بدنش تحلیل رفته است . دریغ از حرکتی کوچک ، حتی به اندازه یک پلک بر هم زدن!   لبهای کلفت عزرائیل به نیشخندی ازهم باز شد . سربزرگش را روی هیکل تنومندش جنباند و با صدایی دورگه ، که بر ترس و وحشت می افزود ، جواب داد: شنیدی تا حالا عزرائیل سراغ کسی رفته باشد و فرصت  داده باشد ؟! من مامورم و معذور ... می فهمی؟     حالا دیگر واقعاً به گریه افتاده بود . گریه ای تلخ در نهایت دردمندی و استیصال : چنان شدید که شانه هایش را به لرزه واداشت . دوباره سعی کرد تا خودش را جمع و جور کند و این بار ، به دست و پای عزرائیل بیفتد و تمنا کند.  اما همچنان که پاهایش روی میز دراز شده بود . مثل مجسمه ای سنگی در جا خشکیده بود . حتی نمی توانست شست پایش را تکان دهد. فشار بغض سنگینی که روی سینه اش آوار شده بود ، لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد . به سختی چند نفس نصفه و نیمه کشید و با صدایی خفه گفت : الان چند دقیقه ... بگذار وصیتم را بنویسم . خیلی سفارشها دارم ... خیلی کارها بود که نکردم ... این را که دیگه می تونی ... هان؟  صدای عزرائیل به خشم بلند شد : این همه سال از خدا عمر گرفتی ، چیکار کردی که حالا تو این چند دقیقه بکنی؟    لرزید . راست می گفت عزرائیل .... می دانست که عین حقیقت را می گوید . چکار کرده بود ؟ دقیقاً هیچکار ! فقط گناه پشت گناه ... اشتباه پشت اشتباه ... فریب پشت فریب ... دزدی پشت دزدی ... نه این که از دیوار خانه ای بالا رفته باشد و درنیمه شب تاریک ... بلکه در کمال احترام ، در روز و جلوی چشم همه ... بی آنکه کسی بفهمد . درست مثل بقیه . مثل همه آدمها . تمام گناههای ریز و درشتش ، دریک لحظه مقابل چشمان اشکبارش ، جان گرفت .  آه که اگر در همان حال و با همان وضعیت اسفبار و با این همه گناه جبران نکرده ، می مرد! از این اندیشه به خود لرزید . داغ شده بود . گر گرفته بود . دلش می خواست فریاد بزند . دلش می خواست همه اینها خواب باشد .کابوسی تلخ که وقتی پلکها را تکان داد ، همه آنها مثل حباب روی آب بترکد و ببیند که تنها خواب بوده و بس ...   اما نه ! عزرائیل آماده جان گرفتنش بود و نه یک کابوس تلخ که به یک پلک بر هم زدن ، نقش بر باد شود .  شکسته و بریده گفت : فقط بگذار ... یک خط ... یک خط بنویسم ...   خنده تمسخر آمیز و طعنه آلود عزرائیل ، تمام  وجودش را به لرزه انداخت . دقیق تر نگاهش کرد . حالا دیگر جای چشمهایش ، دو حفره بزرگ خالی و سیاهرنگ می دید و دهانش بی شباهت به همه دهانها بود .  فکر کن گذاشتم یک خط بنویسی . خوب ... چه می نویسی ؟ اگر توانستی همه وصیت را در یک خط خلاصه کنی ، اجازه می دهم ! شادی کوتاه  و کمرنگی به چهره اش جان داد . آب دهانش را به زحمت فرو داد و با عجله ذهن آشفته اش را زیر و رو کرد . چهره رنجور و شکسته مادرش ، از پس دالانهای تنگ و تاریک خاطرش بیرون آمد .  با همان چین و چروکهای پیشانی و زیرگونه هایش ، لبهای همیشه به ذکر و چشمان به اشک نشسته اش ! چند ماه بود سری به او نزده بود . یکماه ؟ نه بیشتر . آخرین بار برای گرفتن سند خانه پدری اش رفته بود ؟ خانه ... آن را که فروخته بود ! پس مادرش ... آه ... حالا یادش می آمد . او را برده بود به خانه سالمندان .  گفته بود آنجا برایش بهتره ! بهتر به او رسیدگی می کنند . خرید و فروش خانه در فصل بهار خیلی رونق داشت . پس حالا دقیقاً 5 ماه می شد که سراغی از او نگرفته بود !     اینها به کنار ، چقدر دل پیرزن را در تمام این سالها شکسته بود . چقدر خون به دلش کرده بود . چقدر ناله هایش را نشنیده گرفته بود . و مگر نه این که بعد از مرگ پدرش تمام جوانی ، طراوت و زندگی مادر ، به پای او ریخته شده بود ؟  حالا که خوب فکر می کرد ، می دید که چقدر شرمنده مادرش است . چرا قبلاً به اینها فکر نکرده بود ؟ فرصت نداشت ! آن قدر سرش شلوغ بود که نمی توانست روی مسائل کوچک و بی اهمیتی مثل این ، تامل کند .کارهای بزرگی بود که باید انجام می داد .  مگر پول درآوردن و به جایی رسیدن ، راحت بود ؟ همیشه با خود فکر می کرد وقتی به جایی رسید ، زندگی خوبی برای مادرش مهیا می کند . یک پرستار تمام وقت استخدام می کند تا او را که بیمار بود ، ترو خشک کند . بعدها فکر کرده بود که پرستار گرفتن هزینه اضافی است . زنی که می گرفت باید به مادرش هم رسیدگی می کرد . اما زن که گرفت ... زن ...   در حق این یکی که بد کرده بود . چقدر دروغ تحویلش داده بود . چقدر پنهان کاری ، چقدر دورویی . چقدر ... دو رویی ! چهره بی رنگ و محو دخترخاله اش برای یک لحظه مقابل چشمانش آمد و رفت . دل آن بیچاره را چطور شکسته بود . خوب زورکی نبود ! او را نمی خواست . نمی توانست یک عمر با دختر بی سرو زبان و عقب افتاده ای مثل او ، زیر یک سقف زندگی کند ! اما چرا دیر این موضوع را فهمید؟ بعد از آن که سالها اسم دختر بینوا را سر زبانها انداخت و خوب ، انگشت نمایش کرد . بعد هم با چه رویی سراغ  او رفت و خواست که با چک بانکی اش ، آبروی ریخته او را بخرد و دلش را به دست بیاورد ...   چک ... پول ... آخ که اوضاعش سر این یکی  خیلی خرابتر بود . چه قسمهای دروغی که برای به دست آوردن ریال ریال آن نخورده بود . چه رشوه ها که نداده بود . چه دزدی ها که نکرده بود . چه خانه هایی که خراب کرده بود و چه دلهایی که به لرزه انداخته بود . پول ... پول ... فقط پول ... هیچ چیز دیگر را نمی شناخت !    حتی به قیمت ریختن آبروی دیگران ...            آبرو... یادش آمد که همین چند وقت قبل ...    عزرائیل قدمی به جلو برداشت . باهمان نیشخندی که بر تمام صورت سایه انداخته بود . سری به تاسف جنباند و آهی از حسرت کشید . این بندهای خاکی و عاصی را ، بهتر از خودشان می شناخت . می دانست که در یک دقیقه و یک ساعت ، بلکه اگر به اندازه تمام طول آفرینش هم به آنها فرصت داده می شد ، از همانی که بودند ، اگر بدتر نمی شدند ، جای شگفتی داشت !  باز هم جلوتر آمد . جلوتر و جلوتر ... حالا سایه قامت کشیده و بلندش ، روی صورت وحشتزده و هراسان او که در بحر خیالات دور و درازش ، غرق شده بود ، افتاده بود . خم شد  وچشم در چشمش دوخت . مرد به خود آمد قبل از آن که کوچکترین حرکتی بکند و حرفی به زبان بیاورد ، دیگر چیزی نفهمید !      نسیم خنک پاییزی به آرامی از پنجره نیمه باز اتاق به داخل می وزید و برگه های پراکنده روی میز را به بازی گرفته بود . در سکوت وهم انگیز اتاقی که هیچ جنبنده ای در آن به چشم نمی خورد ، مردی تا گردن درون صندلی گردانش فرورفته بود و در حالی که پاهای کشیده اش را روی میز دراز کرده بود ، با چشمانی باز به خوابی همیشگی فرو رفته بود ...

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

Mohammad , paiizi

مرتبط باموضوع :

 داستان کوتاه نامه شگفت انگیز  [ دوشنبه، 12 دي ماه، 1390 ] 911 مشاهده
 داستان بهلول و فروش بهشت!  [ سه شنبه، 24 خرداد ماه، 1390 ] 906 مشاهده
 بیمارستان روانی  [ پنجشنبه، 5 فروردين ماه، 1389 ] 1427 مشاهده
 داستان کوتاه پیانو و عشق مادری  [ چهارشنبه، 26 بهمن ماه، 1390 ] 1068 مشاهده
 داستان مناظره ملانصرالدین  [ سه شنبه، 24 خرداد ماه، 1390 ] 593 مشاهده

در مورخه : پنجشنبه، 21 مرداد ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر romina | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
آه ای خدا ................................. نمیدونم چی بگم فقط باید گریه کنم همین

در مورخه : پنجشنبه، 21 مرداد ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر 3aeed | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
Mamnon gashang bood kaste nabashi

در مورخه : دوشنبه، 3 آبان ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر solymani | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
از این مطلب واقعا ممنون من که حسابی تو فکر رفتم واقعا ما ادما چقدر غرق این زندگی پوچ شدیم و فقط به فکر پول در اوردن از اخرت فراموش کردیم وقتی نگاه میکنی میبینی که چقدر از خدا دور هستی

در مورخه : جمعه، 24 دي ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر elahesharghi | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
ممنون.به این فکر افتادم یه وصیت نامه بنویسم

در مورخه : چهارشنبه، 4 اسفند ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر mlisa | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
دوستش داشتم تا حدی که حاضر بودم جونمو واسش فدا کنم 2سال انتظار کشیدم تا اینکه یه روزی تو دانشگاه با هم حرف زدیم اون نمی دونست دوسش دارم ولی من با تمام وجودم اونو دوس داشتم تا اینکه یه روز فهمید که عاشقش شدم پیشم اومد گفت که من هیچ احساسی به کسی ندارم من تو این هفت اسمون یه ستاره هم ندارم من احساسمو خیلی وقته تو وجودم کشتم ولی من گفتم که بی تو میمیرم اون فقط گفت فراموشم کن حالا من چیکار کنم ؟

در مورخه : جمعه، 22 ارديبهشت ماه، 1391توسط
(مشخصات کاربر seydreza | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
ملیسا... ی کای بکن که ازت خوشش بیاد

در مورخه : جمعه، 22 ارديبهشت ماه، 1391توسط
(مشخصات کاربر seydreza | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
ملیسا... ی کاری بکن که ازت خوشش بیاد
 
نظر:
  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
رادیو عاشقانه تنهایی

آمار کاربران سایت

پیغام کوتاه [فقط فارسی تایپ کنید]


فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا عضو شويد.

طالع بینی ازدواج | کلیک کنید

طالع ازدواج متولدین فروردین ماه طالع ازدواج متولدین اردیبهشت ماه طالع ازدواج متولدین خرداد ماه طالع ازدواج متولدین تیر ماه طالع ازدواج متولدین مرداد ماه طالع ازدواج متولدین شهریور ماه طالع ازدواج متولدین مهرماه طالع ازدواج متولدین آبان ماه طالع ازدواج متولدین آذرماه طالع ازدواج متولدین دی ماه طالع ازدواج متولدین بهمن ماه طالع ازدواج متولدین اسفندماه

لینک های خوشمزه

کاربران پر کار 24 ساعت اخیر

 sanaz2fan  116 posts/month
 arash55  77 posts/month
 M2mahak  65 posts/month
 miladar  63 posts/month
 Ehsan1994  49 posts/month
 zahrasyton  48 posts/month
 lovealone  43 posts/month
 sara_1367  40 posts/month
 maryam3  40 posts/month

دسترسی سریع سایت