![]() |
آدم بی اعتقادی نبودم ، هیچی هیچی که نداشتم لااقل یه نمازی می خوندم و یه سجده ای می کردم، نمی دونم چی شد که یه دفعه اسیر این دام شدم افتادم تو چاهی که آروم آروم، با دستای خودم کندمش. چاهی که من اسمش و میذارم چاه بدبختی، چاهی که هنوز دارم واسش تاوان پس میدم... آه...آه...امان از تنهایی ... تنهایی یه جوون هم می تونه اونو به اوج ببره و هم میتونه به پستی و ذلت بکشونه، هم می تونه یه نعمت باشه هم می تونه نکبت باشه! اگه تنهاییت رو تو بغلت بگیری، با خدات تقسیمش کنی، باهاش حرف بزنی، واسش ایمیل بزنی ،sms بزنی ،قربون صدقش بری، اون وقته که خوشبختی به همین راحتی... آقاجون مگه خوشبختی چیه ؟؟؟ جز احساس رضایت از خودت و زندگی، خوب این دقیقا همون چیزیه که خدا بهت میده..." رضایت قلبی"...یعنی تو دلت از خودت راضی راضی هستی... آخ که اگه این حس و از خدات بگیری چه آرامشی داری تو زندگیت، چه انرژی داری واسه درس خوندن و کار کردن...!!! شاید واسه یه مدت کوتاه این حس و چشیدم... حسی که دعا میکنم فقط یه بار دیگه با تموم وجودم درکش کنم...
من آدم تنهایی بودم برای اینکه تنهایی هام رو پر کنم(تنهایی که می دونستم با خدام هم میتونم پرش کنم اما اول از همه دور اون و یه خط قرمز کشیدم...) رو آوردم به چت و تالارهای گفتمان ،اولش فقط نوشتاری بود و خیلی رسمی، اما کم کم شد voice،بعد هم web،و آخرشم sex...
من روز به روز تو فساد بالاتر میرفتم و اصلا حالیم نبود، فسادی که اسمش و گذاشته بودم تفریح، سرگرمی،پرکردن اوقات فراغت، آشنایی با روحیات دخترها و پسرها، اما وقتی به خودم اومدم دیدم هیچی ازم باقی نمونده، دیگه روحیه ای برا زندگی کردن نداشتم، حتی نمی تونستم یه خواب راحت کنم، شبا گاهی 1 ساعت گاهی 2،3 ساعت به فیلم ها و عکس ها و کارایی که تو سایت ها ، چت روم ها و تالار گفتمان ها کرده بودم فکر می کردم، خوراک درست و حسابی نداشتم از ناهار و شام می زدم برای سایت و وبگردی و این تالار به اون تالار رفتن و دنبال دوست و عکس و فیلم جدید و چتیدن (حالا هر نوعش ...) دیگه حوصله درس و کار و دانشگاه نداشتم، از همه چی زدم برای فسادی که اسمش و پرکردن تنهایی گذاشته بودم...
هر کس میخواد ته فساد و ببینه تهش منم... از هر فسادی که فکرش و بکنی من یکی شو انجام دادم... چه تو دنیای مجازی چه تو دنیای حقیقی و واقعی... من یه شبه این راهو نرفتم این فساد کم کم، یواش یواش ،من و آلوده کرد شاید حدود 5-6 سال درگیر این کارا بودم... منی که اصلا فکرشم نمی کردم که یه روز به یه جایی برسم که تا خرخره زیر لجن باشم...
من به عنوان یه همچین آدمی به تویی که الان این نوشته رو میخونی میگم نرو... برگرد... تا همین جا بسه... نمیدونم اول راهی... یا وسط یا آخرش ... ولی منی که تا ته خط رفتم بهت می گم برگرد... برگرد... از این راهی که هر دفعه به یه بهونه و با یه توجیهی می خوای ادامش بدی ... آره برگرد و یه بار برای همیشه خودت و آزاد کن ،خودت و از این بندی که دور دست و پات پیچیده ،خلاص کن...ته خط جهنمه... جهنمی که شراره ی آتیشش اونقدر بلند و بزرگه که میتونه 10 تای من و تو رو یکجا بسوزونه...
منه بدبختی که زخم خوردم بهت میگم برگرد...برگرد سمت اونی که یه عمر صدات کرد ولی تو گوشت رو گرفتی که صداش و نشنوی... و به راه خودت ادامه دادی... اگه قراره تو این دنیا خوشبخت شی ،هیچ کس نمیتونه تو رو خوشبخت کنه جز خود خود خالقت ... اونیکه روحش تو بند بند وجودته ... حتی یه لحظه هم شک نکن... شاید پیش خودت بگی هستن آدمهایی که غرق فسادن و خدا رو هم ندارن اما خوشبختن...!!! به خودش قسم ... کسی که خدا رو نداره از هر بی آبرویی بی آبروتره و از هر بدبختی بدبخت تره... این و با تموم وجودم تجربه کردم ...
من شما بچه های تنهایی رو دوست دارم و سایتتون و یکی از سایت های پاکی میدونم که به خیلی از بی اخلاقی ها آلوده نشده... من همتون و دوست دارم واسه خاطر همین شما رو واسه "حرف دلتنگی" بهترین دیدم ...امیدوارم با همدردیتون این روح خسته رو کمی آروم کنین...
دوستون دارم زیاد...قربان شما : مرصاد
پی نوشت مدیر سایت: این نوشته توسط مرصاد، یکی از کاربران سایت برای من ارسال شد. امیدوارم مایه ی عبرت باشه!








