![]() |
نمی دونم تا حالا عمو شدی یا نه! اما وقتی عمو بشی یه حس غرور بهت دست می ده. حسی که می گه تو از حالا به بعد باید یه هامی محکم باشی واسه کسایی که بهت احتیاج دارن. باید بشی یه عموی مهربون. دیگه سخته که بخوای سختی بچه داداشت و کسی که هم خونه تورو هست و ببینی. اما نمی دونم چه رسمیه تو این روزگار! همیشه چیزی رو که تو دوست نداری رو بهت نشون می ده. کاری رو که دوست داری انجام بدی رو ازت دریغ می کنه. مثل آقا ابولفضل که شرمنده ی اطفال موند فقط واسه چند قطره آب.... دیروز از بیمارستان خبر دادن که بیایید.. بیایید که حال بچه ی سه ماهه اتون خرابه. خراب؟ ما فهمیدیم منظورش اینه که خوب شده. علی جان حالش خوب شد. بعد از سه ماه اذیت دیگه راحت شد. خوابید. یه خواب که دیگه بعدش با دستای خود خدا بیدار می شه. از اولش هم معلوم بود که این بچه زمینی نیست. رفت تا شفاعتی بشه واسه ما که روی این کره خاکی موندیم. دیگه اگه طاقت نداری به ادامه مطلب نیا!
اما عمو جان، علی جان، تو تو سه ماهگی جات تو سرد خونه نبود عمو، جات رو سنگ غسالخونه نبود. الهی چشمای من کور شن که تورو با این بدن ظریف رو سنگ مرده شور خونه دیدن. الهی بمیرم برات که اینقدر خوشکل شده بودی... بمیرم برات که اینقدر زجر کشیدی قبل از رفتنت. الهی بمیرم که این دستای ظریف و پاهای کوچولوت رو داشت یخ می زد وقتی می شستنت اما چرا صدای گریه هات نمی یومد عمو؟ چرا؟ چراااااااااااااااا؟ چرا باید همه این صحنه هارو دید و نتونست کاری کرد؟ تو که هفته پیش مامانت برات با کلی احتیاط و رعایت اتاق گرم می کرد که علی جانم بعد از حمام نمی خوام سرما بخوره، اینقدر آب و امتحان می کرد که نکنه زیادی سر باشه، نکنه زیادی گرم باشه! این همه رعایت! اما تو باز با این همه از چشمای خوشکلت اشک می یومد. حالا چه طوری بود که صدات در نمی یومد؟ مگه کجا رفته بود اون روح کوچولوت؟ کی رو دیده بود که دیگه مارو تحویل نمی گرفت؟ حق تو از این دنیا یه قبر نیم متری بود عمو؟ جوابم و بده عمووو.. با گریه هات. پاشو عمو . تو سه روزه که شیر نخوردی... پاشووووووووووووو.









