![]() |
اين خانه ارينب است ،ارينب دختر اسحاق در كوفه شهرت بسياري دارد ، شوي او عبدالله فرزند سلام چندين ماه پيش از تعيين زياد به ولايت كوفه ، قائم مقام والي اين شهر شد و بارفتار آرام خود دلهايي را به سوي خود ربود . زيبايي ارينب كه دام مهر همه بود بر محبوبيت او مي افزود . مردم مي گفتند لطافت و خلق و خوي او در رفتار شويش هم اثرهايي نهاده . مي گفتند هيچگاه نسل عرب چنين زيبايي دلربا به دنيا نداده . يزيد عاشق او جوان زيبا پرستي بود . حاصل عمر او سه چيز بود : زن ، شراب و شعر . او سخت گرفتار عشق ارينب بود . قبل از آنكه ارينب را ببيند آنقدر از زيبايي او سخنان گوناگوني شنيد تا روزي بي خبر از پدرش به بهانه ي شكار آهو به مدينه رفت و در آنجا ارينب راديد و در همان ديدار نخست به عشق او گرفتار شد .
معاويه كه درآن تاريخ سرگرم كارهاي خلافت و نبرد با علي (ع) و پيروان مؤمن او بود بر اين داستان آگاه شد اما به روي نياورد او مي خواست براي فرزندش دختري بگيرد كه بر توانايي خلافت او بيفزايد نه از آن چيزي بكاهد . تا اينكه ارينب به عقد عبدالله بن سلام درآمد از آن پس شيدايي يزيد برهمه آشكار شد و روز به روز در عيش و عشرت خود بيشتر فرو مي رفت تا اينكه در كوفه بيماري وبا آمد و مغيره (والي كوفه)از ترس جان از شهرفرار كرد و عبدالله را براي جانشيني خود به معاويه معرفي كرد لذا عبدالله و ارينب چندي پس از عروسي به كوفه آمدند.
معاويه كه درآن تاريخ سرگرم كارهاي خلافت و نبرد با علي (ع) و پيروان مؤمن او بود بر اين داستان آگاه شد اما به روي نياورد او مي خواست براي فرزندش دختري بگيرد كه بر توانايي خلافت او بيفزايد نه از آن چيزي بكاهد . تا اينكه ارينب به عقد عبدالله بن سلام درآمد از آن پس شيدايي يزيد برهمه آشكار شد و روز به روز در عيش و عشرت خود بيشتر فرو مي رفت تا اينكه در كوفه بيماري وبا آمد و مغيره (والي كوفه)از ترس جان از شهرفرار كرد و عبدالله را براي جانشيني خود به معاويه معرفي كرد لذا عبدالله و ارينب چندي پس از عروسي به كوفه آمدند.
معاويه كه مي ديد كار يزيد هرشب تابه صبح شراب و عيش و دف و دنبك و معاشرت با دختران فتاّنه است به كاخ يزيد رفت و به او وعده داد كه دست ارينب را در دست او بگذارد به شرط آنكه يزيد هم دل به كارهاي خلافت ببندد چون مي خواست بعد ازخود او را به خلافت كشور پهناوراسلامي برساند .
همان روز پيكي با يك نامه به سوي كوفه فرستاد و عبدالله را براي كنكاش در كار مهمي به دمشق فراخواند . عبدالله با سرعت وعجله مسافت دراز كوفه تا دمشق را در كمترين مدت با شتر ذلول و دليل راه خود پيمود . در همان بدو ورود نوعي دلواپسي و بدگماني در فكرش جوانه زد و به ياد اين افتاد كه ارينب هرگز به اعمال و تصميمات معاويه اعتماد نداشت . خاطرات روزهاي گذشته به يادش آمد ؛ روز مرگ عثمان را و ادعاي خلافت معاويه و مبارزه اش با علي (ع) و دسيسه هايي كه در صلح و جنگ به كار برد تا روزيكه علي ، آن مرد بزرگ كشته شد و معاويه جان به در برد و ديگر مانعي در برابر فرمانروايي خود نديد . با ديدن شهر دمشق در دلش اين زمزمه بود كه آيا اينها شايسته ي اسلام و دين محمد هست ؟ و ناگاه عبدالله به خود آمد كه معاويه با من چه كاردارد ؟ نامه او پراز ابراز مهر ومحبت بود . او براي مصالح خود اين كار را كرده نه من ...
عبدالله پس از ورود به كاخ معاويه به شدت مورد لطف و محبت معاويه قرارگرفت و همه حاضران از اين همه لطف به شگفت آمدند . آن شب عبدالله در منزل "ابودردا " مهمان بود .( "ابودردا" و "ابوهريره" از صحابي حضرت رسول (ص) بودند . ديروز دوستدار محمد(ص) و امروز دوستدار معاويه! چنانكه ابوهريره استاد بلامنازع جعل حديث بود )
ابودردا از طرف معاويه مأمور شده بود كه در گفتگو با عبدالله هواي درخواستي بزرگ را در سراو بيندازد اما آن درخواست چه بود؟ :
هنگامي كه مشغول صرف شام بودند ابودردا گفت : با اين همه مهرباني و لطف بي نظير معاويه به تو، گرانبهاترين چيز را هم اگر از او بخواهي از تو دريغ نمي كند عبدالله پرسيد : مثلاً چه چيز را ؟ ولايت كوفه را ؟ ابودردا جواب داد : بالاتر از آن . نام هند ، دختر زيباي معاويه كه زبانزده همه است و صدها وهزارها داوطلب ازدواج دارد شنيده اي ؟ تو بسيار مورد توجه معاويه اي . حتماً اگر درخواست ازدواج با او را مطرح كني معاويه قبول خواهد كرد .
فرداي آن شب در هنگام صرف شام با معاويه ، عبدالله تقاضاي خود را مطرح نمود و معاويه جواب را به دخترش واگذاشت .هند هم شرط كرد كه :" من نمي توانم با مردي كه زن ديگري دارد زندگي كنم مگر اينكه او زنش را طلاق دهد و متعهد شود كه به هيچ وجه براي تجديد زندگي زناشويي به او رجوع نكند و او را سه طلاقه كند ."
دوهفته از ماجرا نگذشت كه حاصل دسيسه ي پليد معاويه به صورت ورق امضا شده ي طلاقنامه اي كه عبدالله بن سلام زيرآن را امضا كرده بود به درخانه ي ارينب فرستاده شد و ابودردا و ابوهريره هم به عنوان دو شاهد معتبر آن را امضا كرده بودند . چند روز كه گذشت هندگفت : " من براي آزمايش او به او گفتم زنش را طلاق دهد تا ببينم مرد ناسالم و ضعيفي است يا مرد قوي و وفاداري . من چگونه مي توانم به مردي كه عشقش را طلاق داده اعتماد كنم " معاويه هم به او فهماند كه ، تو كه توانايي اداره ي يك زندگي را نداري چگونه مي تواني ولايت شهري را به عهده بگيري ؟!
معاويه ابودردا و ابوهريره را به سوي ارينب كه در مدينه ساكن بود فرستاد تا حامل پيغام خواستگاري از ارينب براي يزيد باشند . در آن زمان امام حسين (ع) هم در مدينه بود و از آنجايي كه ابوهريره و ابودردا از صحابي بودند به ديدار حسين (ع) ، حبيب رسول خدا رفتند . زماني كه امام حسين (ع) از علت سفر آن دو به مدينه پرسش نمود ؛ علت را شرح دادند . امام (ع) پس از كمي تفكر خطاب به آنها فرمود: روح من در برابر هرگونه دسيسه و ستمگري اندوهگين و دردناك مي شود . اين دامي كه براي عبدالله و ارينب گسترده اند هرمرد خداپرست و باوجداني را مي لرزاند . اكنون كه شما به ديدار ارينب مي رويد ازشما مي خواهم نام مرا هم پيش او ببريد و بگوييد حسين بن علي هم داوطلب ازدواج با شماست .
ارينب هم پس از شنيدن اين دو پيغام خواستگاري به نور باطن حسين (ع) پناه برد . اين دسيسه ها همزمان شده بود با جنايت فجيع كشتن حجربن عدي كندي كه از شيعيان راستين علي (ع) بود و عبدالله كه هم شاهد آن بود وهم از اين دستگاه زخم خورده بود هرجامي نشست به تفصيل ماجرا را تعريف مي كرد و طوفاني از نفرت در ميان مردم به وجود آمده بود معاويه هم دستور داد عبدالله را دستگير كنند اما او موفق شد فرار كند و در تمام مدت در صحرا در ميان چادرسياه زندگي مي كرد .
***
امام حسين در منزل مشغول جواب دادن به نامه هاي مردم بود و اتفاقاً ارينب هم در حضور ايشان بود . خبردادند كه فردي گردآلود آمده و تقاضاي ملاقات دارد ؛ آن فرد عبدالله بن سلام بود ، ارينب كه اين را فهميد از اتاق خارج شد . حسين (ع) با گرمي و مهرباني بسيار او را پذيرفت . عبدالله گفت : اي سيد پرهيزكاران ، شادماني من از حد فزون شد وقتي كه شنيدم به همسري همسر سابقم ارينب در آمده اي و نگذاشتي گل عمر او در خانه يزيد پلاسيده شود . حال كه "زياد" جنايتكار مرده است صحراگردي خود را پايان داده ام خواهشمندم به ارينب بگوييد آنچه داشتم از دست داده ام و در حال حاضر بيش از يكي ، دو سكه ندارم . اگر براو دشوار نيست و اگر يادگاري شب عشق و علاقه اول زندگي مان را نزد خود نگاه داشته نصف آن را به من بدهد تا بتوانم چند صباح ديگربه زندگي ادامه دهم . حسين ، عبدالله را به اتاقي كه ارينب درآن بود برد .عبدالله پس از ابراز شرمساري در خواست خودرا به ارينب گفت .
حسين (ع) گفت : من آن دقيقه كه برماجراي غم انگيز زندگي تو و ارينب آگاه شدم از مرگ پرهيزگاري و درستي برخود لرزيدم ؛ هماندم تصميم گرفتم با اين نقشه ي شوم كه با چنان گستاخي رشته ي زندگي و عشق مردم را پاره مي كنند مخالفت كنم . اين را من براي حفظ ارينب و حفظ رشته ي زناشويي ميان شما انجام دادم . سپس از ارينب پرسيد آيا مايل هست مانند گذشته با آن عشق و علاقه دوباره زندگي خود را با عبدالله سربگيرد ؟ سپس فرمود اين اراده و مشيت الهي بود كه به دل من نهاد تا تورا فقط به خانه خويش آورم و براي شوهرت حفظ كنم . من نه به جمال تو نظر داشتم نه به مال تو تنها تو راگرفتم كه بر شوهرت حلال كنم .
ارينب گفت اي سيد بزرگوار من تو نوري از خدا هستي ، همان نوري كه علي (ع) پدر بزرگوارت برقلب و فكر تو روشن كرده است . من در اين زندگي كوتاه خودم با تو چيزها از تقوا و عظمت روح تو ديدم كه اين يكي از آنهاست . تو هرچه بگويي و هرچه بخواهي همان گفته و خواسته ي خداست و من از آن پيروي مي كنم .
حسين(ع) بي درنگ صيغه ي طلاق ارينب را خواند و به عبدالله فرمود : از اين تاريخ او ديگر زن من نيست و پس از چندماهي به تو تعلق دارد *.
پی نوشت: براي مطالعه بيشتر مي توانيد به كتابهاي زندگاني امام حسين (ع) نوشته زين العابدين رهنما - كرشمه ي خسرواني نوشته سيد مهدي شجاعي و... مراجعه كنيد .
* زن پس از طلاق بايد مدت چهار ماه و ده روز عده نگه دارد تا بتواند ازدواج كند.
همان روز پيكي با يك نامه به سوي كوفه فرستاد و عبدالله را براي كنكاش در كار مهمي به دمشق فراخواند . عبدالله با سرعت وعجله مسافت دراز كوفه تا دمشق را در كمترين مدت با شتر ذلول و دليل راه خود پيمود . در همان بدو ورود نوعي دلواپسي و بدگماني در فكرش جوانه زد و به ياد اين افتاد كه ارينب هرگز به اعمال و تصميمات معاويه اعتماد نداشت . خاطرات روزهاي گذشته به يادش آمد ؛ روز مرگ عثمان را و ادعاي خلافت معاويه و مبارزه اش با علي (ع) و دسيسه هايي كه در صلح و جنگ به كار برد تا روزيكه علي ، آن مرد بزرگ كشته شد و معاويه جان به در برد و ديگر مانعي در برابر فرمانروايي خود نديد . با ديدن شهر دمشق در دلش اين زمزمه بود كه آيا اينها شايسته ي اسلام و دين محمد هست ؟ و ناگاه عبدالله به خود آمد كه معاويه با من چه كاردارد ؟ نامه او پراز ابراز مهر ومحبت بود . او براي مصالح خود اين كار را كرده نه من ...
عبدالله پس از ورود به كاخ معاويه به شدت مورد لطف و محبت معاويه قرارگرفت و همه حاضران از اين همه لطف به شگفت آمدند . آن شب عبدالله در منزل "ابودردا " مهمان بود .( "ابودردا" و "ابوهريره" از صحابي حضرت رسول (ص) بودند . ديروز دوستدار محمد(ص) و امروز دوستدار معاويه! چنانكه ابوهريره استاد بلامنازع جعل حديث بود )
ابودردا از طرف معاويه مأمور شده بود كه در گفتگو با عبدالله هواي درخواستي بزرگ را در سراو بيندازد اما آن درخواست چه بود؟ :
هنگامي كه مشغول صرف شام بودند ابودردا گفت : با اين همه مهرباني و لطف بي نظير معاويه به تو، گرانبهاترين چيز را هم اگر از او بخواهي از تو دريغ نمي كند عبدالله پرسيد : مثلاً چه چيز را ؟ ولايت كوفه را ؟ ابودردا جواب داد : بالاتر از آن . نام هند ، دختر زيباي معاويه كه زبانزده همه است و صدها وهزارها داوطلب ازدواج دارد شنيده اي ؟ تو بسيار مورد توجه معاويه اي . حتماً اگر درخواست ازدواج با او را مطرح كني معاويه قبول خواهد كرد .
فرداي آن شب در هنگام صرف شام با معاويه ، عبدالله تقاضاي خود را مطرح نمود و معاويه جواب را به دخترش واگذاشت .هند هم شرط كرد كه :" من نمي توانم با مردي كه زن ديگري دارد زندگي كنم مگر اينكه او زنش را طلاق دهد و متعهد شود كه به هيچ وجه براي تجديد زندگي زناشويي به او رجوع نكند و او را سه طلاقه كند ."
دوهفته از ماجرا نگذشت كه حاصل دسيسه ي پليد معاويه به صورت ورق امضا شده ي طلاقنامه اي كه عبدالله بن سلام زيرآن را امضا كرده بود به درخانه ي ارينب فرستاده شد و ابودردا و ابوهريره هم به عنوان دو شاهد معتبر آن را امضا كرده بودند . چند روز كه گذشت هندگفت : " من براي آزمايش او به او گفتم زنش را طلاق دهد تا ببينم مرد ناسالم و ضعيفي است يا مرد قوي و وفاداري . من چگونه مي توانم به مردي كه عشقش را طلاق داده اعتماد كنم " معاويه هم به او فهماند كه ، تو كه توانايي اداره ي يك زندگي را نداري چگونه مي تواني ولايت شهري را به عهده بگيري ؟!
معاويه ابودردا و ابوهريره را به سوي ارينب كه در مدينه ساكن بود فرستاد تا حامل پيغام خواستگاري از ارينب براي يزيد باشند . در آن زمان امام حسين (ع) هم در مدينه بود و از آنجايي كه ابوهريره و ابودردا از صحابي بودند به ديدار حسين (ع) ، حبيب رسول خدا رفتند . زماني كه امام حسين (ع) از علت سفر آن دو به مدينه پرسش نمود ؛ علت را شرح دادند . امام (ع) پس از كمي تفكر خطاب به آنها فرمود: روح من در برابر هرگونه دسيسه و ستمگري اندوهگين و دردناك مي شود . اين دامي كه براي عبدالله و ارينب گسترده اند هرمرد خداپرست و باوجداني را مي لرزاند . اكنون كه شما به ديدار ارينب مي رويد ازشما مي خواهم نام مرا هم پيش او ببريد و بگوييد حسين بن علي هم داوطلب ازدواج با شماست .
ارينب هم پس از شنيدن اين دو پيغام خواستگاري به نور باطن حسين (ع) پناه برد . اين دسيسه ها همزمان شده بود با جنايت فجيع كشتن حجربن عدي كندي كه از شيعيان راستين علي (ع) بود و عبدالله كه هم شاهد آن بود وهم از اين دستگاه زخم خورده بود هرجامي نشست به تفصيل ماجرا را تعريف مي كرد و طوفاني از نفرت در ميان مردم به وجود آمده بود معاويه هم دستور داد عبدالله را دستگير كنند اما او موفق شد فرار كند و در تمام مدت در صحرا در ميان چادرسياه زندگي مي كرد .
***
امام حسين در منزل مشغول جواب دادن به نامه هاي مردم بود و اتفاقاً ارينب هم در حضور ايشان بود . خبردادند كه فردي گردآلود آمده و تقاضاي ملاقات دارد ؛ آن فرد عبدالله بن سلام بود ، ارينب كه اين را فهميد از اتاق خارج شد . حسين (ع) با گرمي و مهرباني بسيار او را پذيرفت . عبدالله گفت : اي سيد پرهيزكاران ، شادماني من از حد فزون شد وقتي كه شنيدم به همسري همسر سابقم ارينب در آمده اي و نگذاشتي گل عمر او در خانه يزيد پلاسيده شود . حال كه "زياد" جنايتكار مرده است صحراگردي خود را پايان داده ام خواهشمندم به ارينب بگوييد آنچه داشتم از دست داده ام و در حال حاضر بيش از يكي ، دو سكه ندارم . اگر براو دشوار نيست و اگر يادگاري شب عشق و علاقه اول زندگي مان را نزد خود نگاه داشته نصف آن را به من بدهد تا بتوانم چند صباح ديگربه زندگي ادامه دهم . حسين ، عبدالله را به اتاقي كه ارينب درآن بود برد .عبدالله پس از ابراز شرمساري در خواست خودرا به ارينب گفت .
حسين (ع) گفت : من آن دقيقه كه برماجراي غم انگيز زندگي تو و ارينب آگاه شدم از مرگ پرهيزگاري و درستي برخود لرزيدم ؛ هماندم تصميم گرفتم با اين نقشه ي شوم كه با چنان گستاخي رشته ي زندگي و عشق مردم را پاره مي كنند مخالفت كنم . اين را من براي حفظ ارينب و حفظ رشته ي زناشويي ميان شما انجام دادم . سپس از ارينب پرسيد آيا مايل هست مانند گذشته با آن عشق و علاقه دوباره زندگي خود را با عبدالله سربگيرد ؟ سپس فرمود اين اراده و مشيت الهي بود كه به دل من نهاد تا تورا فقط به خانه خويش آورم و براي شوهرت حفظ كنم . من نه به جمال تو نظر داشتم نه به مال تو تنها تو راگرفتم كه بر شوهرت حلال كنم .
ارينب گفت اي سيد بزرگوار من تو نوري از خدا هستي ، همان نوري كه علي (ع) پدر بزرگوارت برقلب و فكر تو روشن كرده است . من در اين زندگي كوتاه خودم با تو چيزها از تقوا و عظمت روح تو ديدم كه اين يكي از آنهاست . تو هرچه بگويي و هرچه بخواهي همان گفته و خواسته ي خداست و من از آن پيروي مي كنم .
حسين(ع) بي درنگ صيغه ي طلاق ارينب را خواند و به عبدالله فرمود : از اين تاريخ او ديگر زن من نيست و پس از چندماهي به تو تعلق دارد *.
پی نوشت: براي مطالعه بيشتر مي توانيد به كتابهاي زندگاني امام حسين (ع) نوشته زين العابدين رهنما - كرشمه ي خسرواني نوشته سيد مهدي شجاعي و... مراجعه كنيد .
* زن پس از طلاق بايد مدت چهار ماه و ده روز عده نگه دارد تا بتواند ازدواج كند.







