![]() |
یک اتاق ، اندکی نور، سکوت
من خدایی دارم که همین نزدیکی است
در امتداد لحظه هایم
هر روز....!
در سایه هایی قرمز شناور می شوم
می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان
قاه قاه......
معنی اشک ، کبودی و درد را می دانم
بغض سنگین خاطره را از نزدیک لمس کرده ام
من در این تاریکی، دوراز همه ، خدا را می خوانم
خدا را که صدا می زنم ، همه ی ذره ها آرام می شوند
یک اتاق ،اندکی نور....
من خدا را دارم!
من خدایی دارم که همین نزدیکی است
در امتداد لحظه هایم
هر روز....!
در سایه هایی قرمز شناور می شوم
می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان
قاه قاه......
معنی اشک ، کبودی و درد را می دانم
بغض سنگین خاطره را از نزدیک لمس کرده ام
من در این تاریکی، دوراز همه ، خدا را می خوانم
خدا را که صدا می زنم ، همه ی ذره ها آرام می شوند
یک اتاق ،اندکی نور....
من خدا را دارم!
پی نوشت: خیلی زور داره از کسی که یه کثافته بشنوی برات ادعای خدا دوستی کنه و بهت بگه تو از خدا هیچی نمی فهمی! ولی خیالی نیست! خدایا دنیا که قرار نیست اینجور بمی مونه.... مگه نه؟ کاش حالا که اینقدر گناه کاریم دیگه ادعا نداشتیم برات!








