![]() |
داستانی که تو این پست قرار می دم از کتاب ملودی های نافرجام هست که توی جشنواره ی داستان کوتاه کوتاه «سرزمین مادری ما » ازش تقدیر شده و به اضافه یک داستان هدیه در ادامه مطلب!!!
اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزو هایش . دخترک شنل توری اش را پوشیده بود و آماده ی آماده بود. اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوارش شد مادرش گفت : سکه رو که انداختم اسبت راه می افته ...
داستان کوتاه هدیه: (به نام خاک پدر)
مادر گفت : " پدرت به آسمانها رفته . "
دايي گفت : " پدرت به يك سفر دور و دراز رفته . "
خاله گفت : " پدرت آن ستاره ي پر نور كنار ماه است . "
كودك اما گفت : " پدرم زير خاك رفته است . "
خاله گفت : " آفرين چه بچه ي واقع بيني . چقدر سريع با مساله كنار آمد . "
كودك از فرداي دفن پدرش هر روز مادرش را وادار مي كرد او را برسر قبر پدرش ببرد . آن جا ابتدا خاك گور پدر را صاف مي كرد بعد آن را آب پاشي ميكرد و كمي با پدرش حرف مي زد .
هفته سوم وقتي آب را روي خاك قبر پدرش مي ريخت به مادرش گفت :
" پس چرا پدرم سبز نمي شود ؟؟؟ "









