
در سايه تو ملک فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گويی که تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می شنيدم و بر ياد روی تو
دادند ساقيان طرب يک دو ساغرم
مستی به آب يک دو عنب وضع بنده نيست
من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلکم داوری بسيست
انصاف شاه باد در اين قصه ياورم
شکر خدا که باز در اين اوج بارگاه
طاووس عرش می شنود صيت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بيشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کيست
تا ديده اش به گزلک غيرت برآورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم
مقصود از اين معامله بازارتيزی است
نی جلوه می فروشم و نی عشوه م یخرم







