سایت عاشقانه تنهایی

سه شنبه، 2 خرداد ماه، 1391

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً     

 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 

داستانی با کفش قرمز...

کفش قرمز

ناگهان یک جفت کفش قرمز جلوم سبز شد. کمی به کفش ها نگاه کردم ، با خودم گفتم الان که برن ، اما نرفتن . داشتم از خودم می پرسیدم که این خانوم اینجا چی می خواد ؟ که یادم اومد بله رو به روی نیمکتی که بنده روش اتراق کرده بودم نیمکت دیگه ای هم وجود داره . از شدت کنجکاوی سرم خود به خود شروع کرد به بالا اومدن . با خودم گفتم به به ! چه خانوم با شخصیتی ؛ کفشای قرمز ، جوراب هم که بگذریم ، شلوار تنگ (الله اکبر) ، مانتو از آن هم تنگ تر ، روسری هم که بودن و نبودنش فرقی نمی کند . یکم دقیق تر که شدم دیدم ( استغفرالله) خانم در حال بزک کردن نیز می باشند .با خودم گفتم : « ایول تا تنور داغه ، نونمونو بچسبونیم .» . چی من ؟ به خدا من نیتم خیر بود . من اصلا  قیافم به این کارا می خوره ؟ حالا ادامه ی داستان بخونین می فهمین من چه پسرگلیم .



جلو رفتم ، بعد از چند تا سلفه ، سلام کردم و بعد از شنیدن جواب سلام ، با حالتی متضرعانه به ایشون گفتم که : ببخشید سوالی ازتون داشتم . فکر می کردم بیشتر از این باید منت بکشم ، ولی در کمال تعجب ! گفت : بفرمایین .
گفتم : « ببخشید ، شرمنده ، روم به دیفال که این سوالو می پرسم . هدف شما از این همه آرایش کردن و اومدن تو خیابون چیه ؟ » . اولش خندید ، بعد گفت : « آدم به خاطر دل خودشم هم نمی تونه آرایش کنه ؟ » توی دلم گفتم : « ها جون عمّت به خاطر دل خودت یا دل جوونای مردم . »
دوباره شروع کردم به صحبت کردن و خواهش کردم راستش رو بگه چون که جواباشو برای یه پروژه ی تحقیقاتی نیاز دارم ( خالی نبستم ها ) . کمی فکر کرد و گفت : « چون پسر باادبی هستی و من ازت خوشم اومده بهت میگم . گفتنش یکم سخته اما چون تحقیقت به حرفای من نیاز داره میگم . راستشو بخوای به این خاطر این کارو انجام میدم تا شاید مرد رویاهامو پیدا کنم و بعد از اینکه چند مدت با هم دیگه بودیم و همدیگرو شناختیم با هم ازدواج کنیم . » . فکر کنم براش خیلی سخت بود این حرفارو بزنه چون بعد از این حرف چند تا نفس عمیق کشید .
گفتم : خب تا حالا این مرد رو پیدا کردین ؟
با خنده گفت : آره اون هم چند بار اما ...
_ اما چی ؟
_ اما هر کدوم از اونا بعد از مدتی ترکم کردن .

هم خندم گرفته بود و هم دلم براش می سوخت ، با خودم  گفتم عجب شیر زنی اگه من جاش بودم تا حالا خودمو کشته بودم . من هم که جو گرفته بودم ، رفتم تو کار نصیحت و امر به معروف .
گفتم : تو که این همه با پسر ها رابطه داشتی باید بدونی که پسرها از چی جور دخترایی خوششون میاد ؟ پسرها از دخترهایی خوششون میاد که عفاف و پاک دامنیه خودشون رو حفظ کنن و زینت هاشون رو برای همه به نمایش نذارن . (ما هم یه پا کتاب دینی ایم خودمون نمی دونستیم ها.) هیچ پسری خوشش نمیاد که همسرش قبلا با کس دیگه ای رابطه داشته باشه حتی خود دخترا هم همین طورن . به همین خاطر هم هست که این جور ازدواجا سرانجامش طلاقه . چون بین دو طرف یه حس بی اعتمادی وجود داره و دو طرف همش با خودشون می گن « اون که با من دوست شده از کجا معلوم با کس دیگه دوست نباشه یا قبلا دوست نبوده باشه ؟ » .
خلاصه سرتون رو درد نیارم ما هم که گوش مفت گیر اورده بودیم تا جایی که نفس اجازه می داد گفتیم . وقتی حرفام تموم شد ازش تشکر کردم که به حرفام گوش داده و باهم همکاری کرد ، و در آخر هم که نوبت خداحافظی رسید بهش گفتم که حرفای منو به عنوان یه برادر کوچیک تر که خواهرش رو دوست داره و نمی خواد که براش مشکلی پیش بیاد بپذیر و روشون فکر کن .  شمارمو بهش  دادم و  گفتم  اگر کمکی خواستی می تونی رو من حساب کنی .
در حالی که اشک از چشماش سرازیر شده بود و می خواست جلوی اشکاشو بگیره ، گفت : ممنون از راهنماییت ، منم می رم خونه تا رو حرفات بیشتر فکر کنم ؛ روش رو برگردوند که بره , اما دوباره برگشت و گفت : اگر من جای خواهر تو بودم به خودم افتخار می کردم که همچین داداشی دارم .
«ooooooooh my God!» یک لحظه از خدا خواستم که زمین دهن وا کنه ومنو ببلعه تا این صحنرو نبینم . اما خدا که همیشه هر چی بخوایم رو بهمون نمی ده . خلاصه همین جور که عرق از سر و صورتم می ریخت خداحافظی کردم و از معرکه دور شدم .
به غیر از صحنه ی آخر که خیلی هندی شده بود (که تقصیر من نبود) خیلی از خودم راضی بود . با خودم گفتم تو هم می تونی مفید باشی .

برگرفته از سایت تبیان

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

Matin0098

مرتبط باموضوع :

 داستان کوتاه و خواندنی دزد با انصاف!  [ يكشنبه، 27 فروردين ماه، 1391 ] 830 مشاهده
 داستان کوتاه راه بدون برگشت  [ چهارشنبه، 28 بهمن ماه، 1388 ] 2269 مشاهده
 مهربانی خدا  [ جمعه، 15 مرداد ماه، 1389 ] 3265 مشاهده
 داستان کوتاه عشق 10 ساله  [ جمعه، 30 مهر ماه، 1389 ] 2254 مشاهده
 داستان کوتاه کوزه شکسته  [ پنجشنبه، 30 دي ماه، 1389 ] 1422 مشاهده

در مورخه : سه شنبه، 28 ارديبهشت ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر mahshid | ارسال پیغام شخصی) http://www.khalvatebose.blogfa.com (IP آدرس : )
مرسي...

در مورخه : چهارشنبه، 28 دي ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر Matin0098 | ارسال پیغام شخصی) http://parsi-web.ir (IP آدرس : )
واااي محمد جون اين همه خونديم اخرش نوشته بود سايت تبيان كه
 
نظر:
  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
رادیو عاشقانه تنهایی

آمار کاربران سایت

پیغام کوتاه [فقط فارسی تایپ کنید]


فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا عضو شويد.

طالع بینی ازدواج | کلیک کنید

طالع ازدواج متولدین فروردین ماه طالع ازدواج متولدین اردیبهشت ماه طالع ازدواج متولدین خرداد ماه طالع ازدواج متولدین تیر ماه طالع ازدواج متولدین مرداد ماه طالع ازدواج متولدین شهریور ماه طالع ازدواج متولدین مهرماه طالع ازدواج متولدین آبان ماه طالع ازدواج متولدین آذرماه طالع ازدواج متولدین دی ماه طالع ازدواج متولدین بهمن ماه طالع ازدواج متولدین اسفندماه

لینک های خوشمزه

کاربران پر کار 24 ساعت اخیر

 M2mahak  139 posts/month
 sanaz2fan  123 posts/month
 lovealone  94 posts/month
 zahrasyton  89 posts/month
 ali_CR7  70 posts/month
 Helia  64 posts/month
 aroosak  40 posts/month
 zendani  32 posts/month
 maryam3  32 posts/month

دسترسی سریع سایت