سایت عاشقانه تنهایی

سه شنبه، 2 خرداد ماه، 1391

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً     

 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 

عشق به همین سادگی...

من در پرتگاه تو غرق ام...

لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...



چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

atashmusic , hanane , ajab , leila_tanhaa , artman , 6886

مرتبط باموضوع :

 داستان کوتاه گنجشک و خدا  [ جمعه، 9 دي ماه، 1390 ] 870 مشاهده
 داستان کوتاه پیر مرد سر حال  [ يكشنبه، 12 تير ماه، 1390 ] 1203 مشاهده
 هنوزم دیوونه ام....  [ چهارشنبه، 30 تير ماه، 1389 ] 2521 مشاهده
 داستان کوتاه قدرت مهر پدر  [ چهارشنبه، 23 شهريور ماه، 1390 ] 1501 مشاهده
 داستان کوتاه جاده آزادی (فلسفی)  [ دوشنبه، 21 آذر ماه، 1390 ] 1054 مشاهده

در مورخه : جمعه، 31 ارديبهشت ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر Tanha | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد اونها عشق رو از قدیمی ها یاد گرفتم ما چی باید یه دل بشکنیم فرداش بریم با یکی دیگه بحرفیم من تو عمرا فقط یک بار عاشق شدم اونم عاشق واقعی ولی حالا بعد اون عشق واقعی . دیگه عشق واقعی ندیدم همشون کشک بودن

در مورخه : جمعه، 31 ارديبهشت ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر Tanha | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
اسم مهسا اومد ببخشید

در مورخه : جمعه، 31 ارديبهشت ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر naomid | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )
ممنون بسیار زیبا بود

در مورخه : يكشنبه، 2 خرداد ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر mahshid | ارسال پیغام شخصی) http://www.khalvatebose.blogfa.com (IP آدرس : )
اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد قشنگ بود مرسي

در مورخه : يكشنبه، 2 خرداد ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر mahshid | ارسال پیغام شخصی) http://www.khalvatebose.blogfa.com (IP آدرس : )
اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد قشنگ بود مرسي

در مورخه : دوشنبه، 25 مرداد ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر ilkhan | ارسال پیغام شخصی) http://ilkhan.mihanblog.com (IP آدرس : )
راست میگید، دوست داشتن نیاز به این جنگولک بازی ها نداره... ولی فکر کنم گذشت اون دورانی که زن و مرد همه جوره پشت هم بودن ... به قول قدیمی ها زن برا حمایت از مرد طلاشو میفروخت و مرد هم بخاطر غیرت (البته غیرت واقعی) و تعصبی که رو زنش داشت کسی بهش چپ نگا میکرد، خون به پا میکرد ........ خیلی وقته دوران این عشقا سر اومده!!!!!

در مورخه : جمعه، 24 دي ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر elahesharghi | ارسال پیغام شخصی) http://ilkhan.mihanblog.com (IP آدرس : )
خیلی قشنگ بود ممنونم

در مورخه : دوشنبه، 25 بهمن ماه، 1389توسط
(مشخصات کاربر OESEN | ارسال پیغام شخصی) http://ilkhan.mihanblog.com (IP آدرس : )
ولی این عشق ها در کنار گل سرخ و ابراز کردن عشق یک چیزه دیگست.

در مورخه : دوشنبه، 7 فروردين ماه، 1391توسط
(مشخصات کاربر artman | ارسال پیغام شخصی) http://ilkhan.mihanblog.com (IP آدرس : )

اينو به اونايي ميگم كه يا تو عشقشون شكست خوردن يا دارن شكست ميخورن اين اونا هستن كه دارن بازي رو ميبازن با ندونم كاري هاشون با بهانه هاي بيجاشون توقعات زيادشون و........

يكم فكر كنيد

عشق هيچ وقت شكست نميخوره اين شما ها بوديد كه خودتون به انتها رسوندين حالا تحت هر شرايطي نخواستين واسه عشقتون بجنگيد زود قافيه باختيد

يادتون باشه هر چيزي يه بهايي داره بهاي عشق غروره اگه غرورتونو واسه عشقتون فدا كنيد حتما طعم واقعي عشقو ميچشيد بشرطي كه طرفتونم واقعا عاشقتون باشه

اين ماجرايي كه بالا خوندين رمان يا قصه نيست من خيلياشو به چشم ديدم زني كه كليه خودشو واسه خرج عمل شوهرش فروخت

مردي كه به هر دري ميزنه تا زنش نفهمه كه پول خريد لباس شب عيدشو نداره و...............


در مورخه : سه شنبه، 19 ارديبهشت ماه، 1391توسط
(مشخصات کاربر 6886 | ارسال پیغام شخصی) http://ilkhan.mihanblog.com (IP آدرس : )

خیلی زیبا بود........

چقدر سخت است دلتنگ قاصدک بودن

در جاده ای که هیچ بادی در ان نمی وزد

 
نظر:
  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
رادیو عاشقانه تنهایی

آمار کاربران سایت

پیغام کوتاه [فقط فارسی تایپ کنید]


فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا عضو شويد.

طالع بینی ازدواج | کلیک کنید

طالع ازدواج متولدین فروردین ماه طالع ازدواج متولدین اردیبهشت ماه طالع ازدواج متولدین خرداد ماه طالع ازدواج متولدین تیر ماه طالع ازدواج متولدین مرداد ماه طالع ازدواج متولدین شهریور ماه طالع ازدواج متولدین مهرماه طالع ازدواج متولدین آبان ماه طالع ازدواج متولدین آذرماه طالع ازدواج متولدین دی ماه طالع ازدواج متولدین بهمن ماه طالع ازدواج متولدین اسفندماه

لینک های خوشمزه

کاربران پر کار 24 ساعت اخیر

 M2mahak  139 posts/month
 sanaz2fan  123 posts/month
 lovealone  98 posts/month
 zahrasyton  89 posts/month
 ali_CR7  70 posts/month
 Helia  63 posts/month
 aroosak  40 posts/month
 zendani  32 posts/month
 maryam3  32 posts/month

دسترسی سریع سایت