سایت عاشقانه تنهایی

سه شنبه، 2 خرداد ماه، 1391

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً     

 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 

پنج روز آموزشی سربازی!

سربازی

خمپـــــــــــاره...!  وقتی این کلمه ارو یکی از فرمانده ها می گفت فقط 3 ثانیه وقت داشتی تا به طور کامل روی زمین دراز بکشی (وسط خس و خاشاک، رو آسفالت، توی آسایشگاه یا ...) یه دستت و بزاری زیر سرت و یکی هم روی سر! سلام نکردم؟   ببخشید سلام. بالاخره تموم شد و ما هم بر گشتیم دیگه! وای وای که چقدر یکشنبه برام سخت بود (13 شهریور 90). اردو از 12 شهریور یعنی شنبه شروع شد تا چهارشنبه صبح. دقیقا همون پنج روزی که گفته بودن. اگر خشم شبی در کار نبود صبح ها ساعت پنج بیدارمون می کردن و نماز صبح و ورزش و صبحانه و می رفتیم تو بیابون های دور پادگان واسه تمرین های مختلف و از این جور کار ها. ظهر 12 بر می گشتیم یه استراحت و نماز و نهار و بعدش دو ساعت می خوابیدیم و باز ساعت چهار می رفتیم تا 7 شب و بعدش هم باز نماز و شام و مثل جنازه... تو آسایشگاه می خوابیدیم. چشمات گرم شده بود که صدات می زدن و باز باید دور هم جمع می شدیم. از جلو نظـــــــــام.... واسه سر شماری و آمار گیری. بعدشم ولت می کردن بری باز بخوابی. غلط روی زمین و سینه خیز هم جزء کار های هر روز بود. حالا به هر بهانه ای! میدون موانع هم رفتیج جاتون خالی. میدون موانع یه جایی هست که باید یه مسیر و با موانع مختلف رد کنی. مثلا یه مسیر پانزده متری رو سینه خیز از زیر سیم بکسل هایی که از زمین حدود 30-40 سانت فاصله دارن رد شی و اگر تند نری فرمانده یا میاد رو کمرت یا می زنتت... هه هه!



اونم زیر اون آفتاب ها و وای وای وای... و کار ای مختلف و موانع مختلف دیگه. یک بارم مجبورمون کردن با کمر یعنی از پشت از زیرش رد شیم. یعنی صورتمون به طرف آسمون بود. منم که به خاک آلرژی دارم پدرم در اومد از بس عطسه کردم و خاک و این چیزا رفت تو بینی و گلوم!  من همیشه یه چفیه (چپیه) دوره سرم بود. یکی از فرمانده ها تو صف سلف که بودم واسه نهار بهم گفت.. به به سلام خانم مارپل!  خوب راست هم می گفت چون من همه اش این چفیه (چپیه) دور سرم بود به خاطر آفتاب و این گرد و خاک ها! چه بد چه خوب گذشت و خاطره اش موند. خیلی روزا می خواستم قیدش و بزنم و برم خونه امون ها! اگر شوخی و دلگرمی بچه ها نبود که واقعا طاقت فرسا می شد دیگه. قرار بود بریم شمال ولی نشد! یعنی خانواده که رفتن نامرد ها ولی من و تنها گذاشتن توی پادگان این مدت! جاده شیراز از پادگان معلوم بود. چون سطحش بالا بود، شب ها با چنان حسرتی بهش نگاه می کردم که نگو... فکر نمی کردم هیچ وقت اینجوری نگاش کنم. می گفتم خوش به حال اینا که دارن واسه خودشون رد می شن و می رن دنبال زندگی شون. زمان به سختی میگذشت و فکر می کردی این دوره تمومی نداره! شاید شما بگید وای چقدر محمد بچه ننه بازی در آوردی ها! ولی باور کنید روحیه احساسات آدم اونجا خیلی اذیت میشه. تو خونه که هستم نگاه ساعت می کنم مثلا 8 هست. ربع ساعت دیگه نگاه می کنم می بینم 10 شده! ای واییی چه شود گذشت، اما اونجا چی؟  نیگا ساعت می کنی 8 هست، دو ساعت بعد نگاه می کنی می بینی 8:15 هست. واقعا نسبی بودن زمان و می درکید اونجا! تا رسیدم خونه آکواریوم و تحویل گرفتم و درستش کردم. شکر خدا آب نمیده دیگه و انگار درست شده. این سه روزه که برگشتم همه اش تو خونه تنها بودم چون هنوز اینا از مسافرت بر نگشتن. خدایا شکرت واسه همه نعمت هات. خیلی حرغ های بیشتری دارم ولی دیگه حس نوشتن نیست. راستی نمردیم و دوشیکا رو هم از نزدیک دیدیم! واقعا موقع شلیک صدای وحشتناکی داره. با برد 7 کیلومتر!

بزار یه داستان کوچیک دیگه هم بگم. یه شب همه تو آسایشگاه (اتاقی 50-60 متری که نیم متر به نیم متر تخت دو طبقه چیده شده) خوابیده بودیم که یه دفعه نیمه شب فرمانده اومد و شوت و گذاشت بین دو لبش و شروع کرد با قدرت تمام سوت زدن. آمبولانس هم در آسایشگاه روشن کرده بود آژیرش و حالا بزن کی نزن... به بو به بو.... همه از خواب مثل فنر پریدیم و می خواستیم بریم بیرون که یکی از بچه ها با حالت خواب و بیداری به فرمانده که داشت داد می زد بیرووووون... گفت: داد نزن شیرت خشک میشه!  همه تخت ها هم پیش هم و تو اون تراکم بالا پیدا کردنش سخت بود که کی این و گفته. فرمانده هم گفت شیر من خشک میشه؟ حالا بیایید بیرون تا بهتون بگم. خلاصه وقتی رفتیم بیرون عرض حیاط پادگان و سینه خیز و غلط رفتیم. عجب اوضاعی بود ها!  ما کلا 350 تایی بودیم که بر گروهان های حدودا 60 تایی تقسیم شده بودیم. باحال تری گروهان هم مال خودمون بود چون همه بچه های پایین شهر بودن. (گرچه من با همشون فرق داشتم و خونه امون پیش اونا نبود ولی بنا به دلایلی بین اونا بودم). باقی گروهان ها سوسول ولی اینا خیلی با حال بودن. بینمون پر از ترک و لر هم بود و کلی مسخره بازی در می آوردن و می خندیدیم. جاتون بگم خالی! بگم نه خالی! یه روز از ساعت 7:45 دقیقه تا 11:30 راه رفتیم... بهش می گفتن پیاده روی طولانی مدت. هنوز که هنوزه پام درد می کنه. خوب دیگه اینم از اردوی 5 روزه ما. ممنون بابت دلتنگی های همه اتون و محبت هاتون. با تمام سختی هاش نه کینه ای تو دل آدم می مونه و نه خاطره بدی! اگر بد هم باشه یاد آوریش لذت بخشه.

مکان: آموزشگاه امام علی علیه السلام
زمان: 12 شهریور 90 لغایت 16 شهریور
مزیت: حذف دوره آموزشی در زمان سربازی در سپاه و کسر دو ماهه در ارتش

نوشتم تا بمونه یادگاری....

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

Mohammad , atashmusic

مرتبط باموضوع :

 سفر مشهد به روایت تصویر  [ سه شنبه، 22 تير ماه، 1389 ] 1246 مشاهده
 سفرنامه کرمان فروردین ماه 1390  [ پنجشنبه، 15 ارديبهشت ماه، 1390 ] 700 مشاهده

در مورخه : جمعه، 18 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر romina | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )

الهی بگردم

چقدر سختی

دلم به حالت خیلی سوخت

از آخر اون بچه ای که گفت شیرت خشک میشه رو پیدا نکرد ؟؟؟ laugh

 

بیشتر ازا ین دلم سوخت که نرفتی شمال

میخواستم بهت بگم ایندفعه که میری شمال سوار شاتل بشی

یک چیز باحالی که حد نداره

اونم از نوع خوابیدش

اینقدر هیجان داره که بیا ببین

من که اینقدر جیغ کشیدم که تا دو روز صدام در نمیومد

ایشالا دفعه ی بعدی که رفتی میری سوارش میشی

ولی اگر رفتی فقط خوابیدشو سوار شو نه نشسته

خوابیده بهتره

چون به قدری روت فشاره که تا یک هفته تمام ماهیچه های شکم و پهلو و دستات تیر میکشه

همین تیر کشیدنش حال میده و تورو همش یاد هیجانی که داشتی میندازه

 

بگذریم

 

خوشحال شدم برگشتی مهربون

جات خیلی خالی بود wink


در مورخه : جمعه، 18 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر Mahtab | ارسال پیغام شخصی) (IP آدرس : )

خیلی خوشحالم که برگشتی....

 

اون شب که رفتی کلی گریه کردم به بابام می گم باباااااااااااا محمد رفت سربازی...بابام هم می گه خوبه که مرد میشه...!

گفتم نه خیر آب میشه بچه آخه اون یه پاره استخون بره سربازی که دیگه هیچی ازش نمی مونه...

خلاصه بابام گفت زمان شاه دخترا رو هم می بردن سربازی :دی

خدا رو شکر ما اون موقع نبودیم هااااااااااااا :دی

ولی دوران باحالیه...ایشالا ازش بهترین استفاده ها رو بکنین


در مورخه : جمعه، 18 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر Mohammad | ارسال پیغام شخصی | وبلاگ) http://tanhae.com/ (IP آدرس : )

مرسی مهتاب جان. چرا اینجوری خودت و اذیت می کنی دختر؟ گریه واسه چی آخه؟

توی کیش بود سوار نشدم رومینا جان


در مورخه : جمعه، 18 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر milad290 | ارسال پیغام شخصی) http://tanhae.com/ (IP آدرس : )

سلام محمد جون

خوشحالم كه برگشتي

من كه گفته بودم سخته ، بعضي وقتها ميخواي قيدشو بزني ولي بعدا وقتي يادش ميوفتي كلي خاطرات قشنگ واست زنده ميشه...

موفق باشي

ياحق


در مورخه : جمعه، 18 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر nilinona | ارسال پیغام شخصی) http://tanhae.com/ (IP آدرس : )

فدات بشم من

منو اگه بذارن با بچه های تنهایی سربازی هم میرم

خوبه که دیگه دوره ی آموزشی نداری ، خیالم راحت شد چون واقعا جات خیلی خالی بود

منم به هر کی میگفتم محمد رفته سربازی کلی دلسوزی میکردن واسم و داغ دلمو تازه میکردن ...


در مورخه : جمعه، 18 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر Mahtab | ارسال پیغام شخصی) http://tanhae.com/ (IP آدرس : )

آخه محمد تو که منو می شناسی چقدر حساس و دل نازکم...اون شب حالت بد بود حال منم بد شد به خدا sad

 

ولی خدا رو شکر که خوب بوده و تموم شد عزیز ...!


در مورخه : شنبه، 19 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر Havva | ارسال پیغام شخصی) http://bioemm.com (IP آدرس : )

بهبه خداییش این جور خاطره ها یه چیز دیگست، حالا برای کارت سبز نه، ولی دوره های دیگه ای رو رفتم و خیلی دوست دارم این رو هم برم.

ازا ین اداها و فشار های روحی که می دن من خوشم می اد یعنی یه جورایی وقتی ادم توی فشار باشه ذهنش شروع می کنه به کار کردن، ایده پیدا کردن و از اینش هست که خوشم می اد.

 


در مورخه : يكشنبه، 20 شهريور ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر T_A_N_H_A | ارسال پیغام شخصی) http://bioemm.com (IP آدرس : )

منم 5 سال خدمت کردم این که چیزی نیست

 

فوقش دو هفته رفتی ولی من 5 سال


در مورخه : شنبه، 30 ارديبهشت ماه، 1391توسط
(مشخصات کاربر Patoghsara | ارسال پیغام شخصی) http://www.patoghsara.ir (IP آدرس : )

سلام تنهایی

 

من تو تیپ خدمت کردم و ... خبری از این ها نبود ها ...

البته شوخی کردم یه روز تو آزمایش گردان کم مونده بود شهید شم . خمپاره که قرار بود 3 کیلومتر اونورتر به هدف بخوره افتاد 2 متر جلوت و منم چون ارشد و قدیمی بودم مجبور شدم انتقال بدم به محیط امن و ...

 

جاتون خالی اونقدر تو سربازی اذیت شدیم که نگو ولی همشون حال داد devil

 
نظر:
  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
رادیو عاشقانه تنهایی

آمار کاربران سایت

پیغام کوتاه [فقط فارسی تایپ کنید]


فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا عضو شويد.

طالع بینی ازدواج | کلیک کنید

طالع ازدواج متولدین فروردین ماه طالع ازدواج متولدین اردیبهشت ماه طالع ازدواج متولدین خرداد ماه طالع ازدواج متولدین تیر ماه طالع ازدواج متولدین مرداد ماه طالع ازدواج متولدین شهریور ماه طالع ازدواج متولدین مهرماه طالع ازدواج متولدین آبان ماه طالع ازدواج متولدین آذرماه طالع ازدواج متولدین دی ماه طالع ازدواج متولدین بهمن ماه طالع ازدواج متولدین اسفندماه

لینک های خوشمزه

کاربران پر کار 24 ساعت اخیر

 M2mahak  143 posts/month
 sanaz2fan  123 posts/month
 lovealone  106 posts/month
 zahrasyton  88 posts/month
 Helia  69 posts/month
 ali_CR7  66 posts/month
 aroosak  40 posts/month
 zendani  32 posts/month
 maryam3  32 posts/month

دسترسی سریع سایت