
خمپـــــــــــاره...! وقتی این کلمه ارو یکی از فرمانده ها می گفت فقط 3 ثانیه وقت داشتی تا به طور کامل روی زمین دراز بکشی (وسط خس و خاشاک، رو آسفالت، توی آسایشگاه یا ...) یه دستت و بزاری زیر سرت و یکی هم روی سر! سلام نکردم؟ ببخشید سلام. بالاخره تموم شد و ما هم بر گشتیم دیگه! وای وای که چقدر یکشنبه برام سخت بود (13 شهریور 90). اردو از 12 شهریور یعنی شنبه شروع شد تا چهارشنبه صبح. دقیقا همون پنج روزی که گفته بودن. اگر خشم شبی در کار نبود صبح ها ساعت پنج بیدارمون می کردن و نماز صبح و ورزش و صبحانه و می رفتیم تو بیابون های دور پادگان واسه تمرین های مختلف و از این جور کار ها. ظهر 12 بر می گشتیم یه استراحت و نماز و نهار و بعدش دو ساعت می خوابیدیم و باز ساعت چهار می رفتیم تا 7 شب و بعدش هم باز نماز و شام و مثل جنازه... تو آسایشگاه می خوابیدیم. چشمات گرم شده بود که صدات می زدن و باز باید دور هم جمع می شدیم. از جلو نظـــــــــام.... واسه سر شماری و آمار گیری. بعدشم ولت می کردن بری باز بخوابی. غلط روی زمین و سینه خیز هم جزء کار های هر روز بود. حالا به هر بهانه ای! میدون موانع هم رفتیج جاتون خالی. میدون موانع یه جایی هست که باید یه مسیر و با موانع مختلف رد کنی. مثلا یه مسیر پانزده متری رو سینه خیز از زیر سیم بکسل هایی که از زمین حدود 30-40 سانت فاصله دارن رد شی و اگر تند نری فرمانده یا میاد رو کمرت یا می زنتت... هه هه!
اونم زیر اون آفتاب ها و وای وای وای... و کار ای مختلف و موانع مختلف دیگه. یک بارم مجبورمون کردن با کمر یعنی از پشت از زیرش رد شیم. یعنی صورتمون به طرف آسمون بود. منم که به خاک آلرژی دارم پدرم در اومد از بس عطسه کردم و خاک و این چیزا رفت تو بینی و گلوم! من همیشه یه چفیه (چپیه) دوره سرم بود. یکی از فرمانده ها تو صف سلف که بودم واسه نهار بهم گفت.. به به سلام خانم مارپل! خوب راست هم می گفت چون من همه اش این چفیه (چپیه) دور سرم بود به خاطر آفتاب و این گرد و خاک ها! چه بد چه خوب گذشت و خاطره اش موند. خیلی روزا می خواستم قیدش و بزنم و برم خونه امون ها! اگر شوخی و دلگرمی بچه ها نبود که واقعا طاقت فرسا می شد دیگه. قرار بود بریم شمال ولی نشد! یعنی خانواده که رفتن نامرد ها ولی من و تنها گذاشتن توی پادگان این مدت! جاده شیراز از پادگان معلوم بود. چون سطحش بالا بود، شب ها با چنان حسرتی بهش نگاه می کردم که نگو... فکر نمی کردم هیچ وقت اینجوری نگاش کنم. می گفتم خوش به حال اینا که دارن واسه خودشون رد می شن و می رن دنبال زندگی شون. زمان به سختی میگذشت و فکر می کردی این دوره تمومی نداره! شاید شما بگید وای چقدر محمد بچه ننه بازی در آوردی ها! ولی باور کنید روحیه احساسات آدم اونجا خیلی اذیت میشه. تو خونه که هستم نگاه ساعت می کنم مثلا 8 هست. ربع ساعت دیگه نگاه می کنم می بینم 10 شده! ای واییی چه شود گذشت، اما اونجا چی؟ نیگا ساعت می کنی 8 هست، دو ساعت بعد نگاه می کنی می بینی 8:15 هست. واقعا نسبی بودن زمان و می درکید اونجا! تا رسیدم خونه آکواریوم و تحویل گرفتم و درستش کردم. شکر خدا آب نمیده دیگه و انگار درست شده. این سه روزه که برگشتم همه اش تو خونه تنها بودم چون هنوز اینا از مسافرت بر نگشتن. خدایا شکرت واسه همه نعمت هات. خیلی حرغ های بیشتری دارم ولی دیگه حس نوشتن نیست. راستی نمردیم و دوشیکا رو هم از نزدیک دیدیم! واقعا موقع شلیک صدای وحشتناکی داره. با برد 7 کیلومتر!
بزار یه داستان کوچیک دیگه هم بگم. یه شب همه تو آسایشگاه (اتاقی 50-60 متری که نیم متر به نیم متر تخت دو طبقه چیده شده) خوابیده بودیم که یه دفعه نیمه شب فرمانده اومد و شوت و گذاشت بین دو لبش و شروع کرد با قدرت تمام سوت زدن. آمبولانس هم در آسایشگاه روشن کرده بود آژیرش و حالا بزن کی نزن... به بو به بو.... همه از خواب مثل فنر پریدیم و می خواستیم بریم بیرون که یکی از بچه ها با حالت خواب و بیداری به فرمانده که داشت داد می زد بیرووووون... گفت: داد نزن شیرت خشک میشه! همه تخت ها هم پیش هم و تو اون تراکم بالا پیدا کردنش سخت بود که کی این و گفته. فرمانده هم گفت شیر من خشک میشه؟ حالا بیایید بیرون تا بهتون بگم. خلاصه وقتی رفتیم بیرون عرض حیاط پادگان و سینه خیز و غلط رفتیم. عجب اوضاعی بود ها! ما کلا 350 تایی بودیم که بر گروهان های حدودا 60 تایی تقسیم شده بودیم. باحال تری گروهان هم مال خودمون بود چون همه بچه های پایین شهر بودن. (گرچه من با همشون فرق داشتم و خونه امون پیش اونا نبود ولی بنا به دلایلی بین اونا بودم). باقی گروهان ها سوسول ولی اینا خیلی با حال بودن. بینمون پر از ترک و لر هم بود و کلی مسخره بازی در می آوردن و می خندیدیم. جاتون بگم خالی! بگم نه خالی! یه روز از ساعت 7:45 دقیقه تا 11:30 راه رفتیم... بهش می گفتن پیاده روی طولانی مدت. هنوز که هنوزه پام درد می کنه. خوب دیگه اینم از اردوی 5 روزه ما. ممنون بابت دلتنگی های همه اتون و محبت هاتون. با تمام سختی هاش نه کینه ای تو دل آدم می مونه و نه خاطره بدی! اگر بد هم باشه یاد آوریش لذت بخشه.
مکان: آموزشگاه امام علی علیه السلام
زمان: 12 شهریور 90 لغایت 16 شهریور
مزیت: حذف دوره آموزشی در زمان سربازی در سپاه و کسر دو ماهه در ارتش
نوشتم تا بمونه یادگاری....








