حاليا مصلحت وقت در آن می بينم
که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام می گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعنی از اهل جهان پاکدلی بگزينم
جز صراحی و کتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان کم بينم
به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا ای همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزی مباد آن دم که بی ياد تو بنشينم
جهان پير است و ب یبنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
من ترک عشق شاهد و ساغر نم یکنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمی کنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتی و مکرر نمی کنم
روزگاری شد که در ميخانه خدمت م یکنم
در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
در کمينم و انتظار وقت فرصت می کنم
واعظ ما بوی حق نشنيد بشنو کاين سخن
در حضورش نيز می گويم نه غيبت می کنم
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل می زنم اين کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و می کنم