گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی
چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی
شيرينتر از آنی به شکرخنده که گويم
ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی
تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانی
هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم ناديده می بينی و هم ننوشته می خوانی
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی
بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی
وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حيات ای جان اين دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عيش بستانی
باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غير دوست بنشانی
احمد الله علی معدله السلطان
احمد شيخ اويس حسن ايلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که می زيبد اگر جان جهانش خوانی
ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد
مرحبا ای به چنين لطف خدا ارزانی
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پيک صبا گر همی کند کرمی
قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی
بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده هاست
ز مال وقف نبينی به نام من درمی