گر از اين منزل ويران به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جايی نبرد راه غريب
من به بوی سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم
غم زمانه که هيچش کران نمی بينم
دواش جز می چون ارغوان نمی بينم
به ترک خدمت پير مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی بينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير
چرا که طالع وقت آن چنان نم یبينم
در خرابات مغان نور خدا م یبينم
اين عجب بين که چه نوری ز کجا می بينم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بينی و من خانه خدا می بينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايی کردن
فکر دور است همانا که خطا می بينم
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل می نوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفی سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گويم پری در خواب می بينم