سایت عاشقانه تنهایی

پنجشنبه، 4 اسفند ماه، 1390

 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 

سایت عاشقانه تنهایی: دست نوشته های من

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

خداحافظ دوران قشنگ دانشجویی

بگی نگی اشک تو چشام جمع شده. والا اگه صد سال باورم می شد تموم شه... منظورم دانشگاه هست. اینم از آخرین امتحان دانشگاه. البته من یه ترم دیگه هم دارم ولی خیلی کم واحد مونده. وقتی دیگه دوستام نیستن و همه فارغ و التحصیل شدن انگار دانشگاه هم واسه من تموم شده. دوست دارم گریه کنم. همیشه می گفتم این دانشگاه زپرتی آزاد هم شد دانشگاه؟ اما حالا می فهمم چقدر به همین ساختموناش و جوش و دختراش... ای وای ببخشید دانشجو هاش! وابسته شدم. چقدر عادت کردم تو این سه سال و خورده ایه. چقدر رفتیم سر کلاس و ... وای خدا همه اش خاطره است. فکر نکنم دورانی شیرین تر از لیسانس باشه. کم کم بزرگ میشی و از جو بچگی و جوونی میای بیرون... سرت شلوغ میشه ولی موهات کم پشت. یکی من و دل داری بده خدا... اگه دانشجویید قدر لحظه هاتون و بدونید. قدر لحظه هارو... آخی یادش به خیر... چقدر تو صف سلف واسه غذا جلو زدیم، چقدر با استاد ها کل کل کردیم! چقدر اداشون و در آوردیم! چقدر بیکار بودیم. فقط ترمی هفتا کتاب بود واسه خوندن! من دوست ندارم از این جو خارج شم. خدا جونم کمکم کن با دوستام باز واسه فوق قبول شیم. خدایا تو بخوای میشه....

ادامه مطلب ...

تئاتر

حدودا یک سالی میشه یه موسسه باز شده که کارش تدریس علوم حرفه ای سینمایی + عکاسی هست. خیلی دوست داشتم برم ببینم چه خبره تا اینکه امشب اون فرصت دست داد و رفتم. به منشی سلام کردم و گفت بفرمایید. گفتم میشه یه کم در مورد فعالیت های موسسه توضیح بدید؟ گفت واسه کدوم بخش؟ گفتم بازیگری. گفت آقای ... و مارو پاس داد به یه سالن که یکی از مدرسین توش بود. این موسسه چهار تا صاحب اصلی داره. سه تا دکترا و یه مهندس که من با این مهندس قرار بود صحبت کنم. رفتم تو سالن. مهندس با یه دختر خانم نشسته بودن و ویدئو پروژکتور روشن بود و داشتن عکس های دختر ارو که هنر آموز همین مهندس بود توی رشته ی عکاسی رو نگاه می کردند. بدون هیچ آشنایی که از قبل داشته باشیم منم وارد بحث شدم و حرفامون رفت تو دنیای عکاسی. خلاصه بعد رفتن اون دختر خانم ما نشستیم با هم صحبت کردیم. خلاصه دیگه جزئیات بیشتر و بگذریم....

ادامه مطلب ...

دالرالرحمه شیراز

من دست خودم نیست... دارالرحمه ارو دوست دارم (اسم قبرستان شهر ما). فضای خیلی دلنشینی داره. جایی بسیار وسیع... با درخت هایی بند و جوی هایی با عرض زیاد و آب روان... اگر یه روزی خواستید برید سر مزار اقوام با یه بزرگتر برید. مطمئن باشید خیلی بهتره تا تنهایی برید. وقتی از خاطرات اون رفته از دنیای مادی میگه خیلی حس جالبی به آدم دست میده. اول رفتیم سر مزار مادر بزرگم. من با مادرم!  بعدش رفتیم سر مزار عموش و پدر بزرگش. یه جا داشتند یه قبر دو طبقه می کندند که ما هم وایسادیم یه چند دقیقه ای نگاه کردیم. کلا من اون فضا هارو خیلی دوست دارم. نه اینکه فکر کنید افسرده ام ها. اون و که هستم ولی اونجا رو یه جور دیگه دوست دارم. آدم وقتی بین قبر ها راه می ره تند تند خط می کشه روی افکاری که قبلا ساخته. اینکه مثلا قبلا فکر می کرده من بزرگ بشم حتما یه خونه بزرگ می سازم. حیاط داشته باشه + جکوزی + سونا + اسطبل + زمین گلف و.... به خودت می گی ای وای من... خوب که چی؟ که آخرش قراره بیام اینجا؟ جایی که فرق نمی کنه هر کدومشون که الان خوابیدن آروم تو دنیا چیکاره بودن؟ این عکس که گذاشتم خودم گرفتم. یه دختر جوون هست که یک سال از من بزرگتر بوده. چقدر خانواده اش خوشکل مزارشو تزئئین کردن!

ادامه مطلب ...

همیشه آنلاین ترین ها تنها ترینند

وقتی میگن سلطان قلب ها مجید خراطهاست بی علت نیست که!  واقعا سلطان قلب هاست. تو صداش می شه درد و رنج و حس کرد... می شه حس کرد یکی مث خودته! پاییزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم رسید ولی چرا بارون نمیاد؟ چرا هوا سرد تر نمیشه؟ چرا مجبورم نمی کنه وقتی می خوام برم بیرون کاپشنم و بپوشم... چرا وقتی باد می یاد مجبور نمیشم از شدت سوزش بلرزم؟!  بگذریم...

ادامه مطلب ...

خدا حافظ تا پنج روز

تو این چند روز تنهایی کشیدم که نپرس... گفتم خدا واقعا یه چیزی بود که من اسم این سایت و گذاشتم تنهایی. خیلی درد بدیه اینکه هیچ کس و نداشته باشی... اینکه همیشه به خودت بگی اونی که قرار همدم من باشه پس کیه؟ آدم گاهی خسته میشه. گاهی که نه. همیشه خسته می شه از اینکه با هیچ کس نمی تونه درد دل کنه. دستی نیست که صادقانه بگیره... چشمی نیست براش که نگاهش کنه و آروم بگیره. کسی نیست که بگی دلم به این خوشه... غم های دنیارو بی خیالش!  آدم دور بر من و شما زیاده!  ولی نه، به این نمی گن همراه و همدم... بگذریم... این روز ها هم می گذره!  پس غمی نیست. دارم میرم یه جایی! که تا پنج روز نیستم. حالا شایدم شد چهار روز. دسترسی به اینترنت و تلفن و موبایل هم نیست! فقط هوا هست واسه نفس. گرچه خیلی وقته نفس ما شده اینترنتمون. چه میشه کرد. (واقعا محمد کجا می خواد بره که اینجوریه؟!)  جای خاصی نیست زیاد کنجکاو نشید. یه اردو توی پادگان هست. پسرا بهتر می دونن واسه کارت سربازیه. (از سعید بپرسید براتون توضیح می ده). خلاصه بدی خوبی دیدید حلال کنید. یه هووووویی دید ما شهید شدیم! شهید محمد تنهایی! مواظب خودتون باشید بعد هم سایت.

ادامه مطلب ...

سایتی پر از شکلک  و اسمایلی

برنامه دهم رادیو تنهایی

 

کلیک جهت اجرا....

آمار کاربران سایت

پیغام کوتاه


فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا عضو شويد.

کاربران پر کار 24 ساعت اخیر

 pardis  196 posts/month
 negisa  164 posts/month
 reihaneh  159 posts/month
 Neroda  157 posts/month
 miladar  150 posts/month
 Farzad97  98 posts/month
 Ramin-9  89 posts/month
 fafali  60 posts/month
 T_A_N_H_A  48 posts/month

دسترسی سریع سایت