سایت عاشقانه تنهایی

چهارشنبه، 3 خرداد ماه، 1391

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً     

 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 
Post
 

سایت | عاشقانه | تنهایی: دست نوشته های من

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

داستان کوتاه باران زیر باران!

نوشتن یه سعادت هست! و من خوشحالم که این سعادت این بار در قالب یه داستان کوتاه به من رو کرده. داستانی که می خونید دست نوشته خودم هست. آره می دونم شاید خیلی مشکل داشته باشه ولی خوب چه می شه کرد! به بزرگی خودتون ببخشید. تشکر می کنم از فرزانه و رومینا که با نظراتشون راهنمایی کردن من رو. این داستان کوتاه در قسمت دست نوشته های خودم قرار گرفته.  منتظر نظراتتون هستم. بسم الله....

در اتاق مطب و بست و کشون کشون اومد بیرون از ساختمون... خنکی هوا رو با اولین باد سرد پاییزی که بهش خورد حس کرد. باز همون حسی که دوست نداشت بهش دست داده بود. دوست نداشت به خاطر این تقدیری که داره غصه بخوره اما می خورد. پیش خودش فکر می کرد واقعا ناراحتی نداره ولی اینی که میاد سراغش و مجبورش می کنه نخنده یه یادگیری غلط هست مثل تموم یادگیری های غلط دیگه زندگیش...
به اولین نیمکت کنار خیابون که رسید نشست. اون عاشق این خیابون بود، چون تو بهتری نقطه شهر بود و هواش حرف نداشت. دو طرف خیابون کنار پیاده رو درخت های قدیمی بودن که کنارشون هم یه جوی آب بزرگ رد می شد. گرچه این چند سال اخیر کمتر توش آب رد می شد ولی هنوز هم پیش میومد که تن جوی آب خیس بشه... مث چشم های بارون که هر شب خیس بودن. پاییز با برگریزونش زیبایی پیاده رو رو چند برابر کرده بود.

ادامه مطلب ...

خداحافظ دوران قشنگ دانشجویی

بگی نگی اشک تو چشام جمع شده. والا اگه صد سال باورم می شد تموم شه... منظورم دانشگاه هست. اینم از آخرین امتحان دانشگاه. البته من یه ترم دیگه هم دارم ولی خیلی کم واحد مونده. وقتی دیگه دوستام نیستن و همه فارغ و التحصیل شدن انگار دانشگاه هم واسه من تموم شده. دوست دارم گریه کنم. همیشه می گفتم این دانشگاه زپرتی آزاد هم شد دانشگاه؟ اما حالا می فهمم چقدر به همین ساختموناش و جوش و دختراش... ای وای ببخشید دانشجو هاش! وابسته شدم. چقدر عادت کردم تو این سه سال و خورده ایه. چقدر رفتیم سر کلاس و ... وای خدا همه اش خاطره است. فکر نکنم دورانی شیرین تر از لیسانس باشه. کم کم بزرگ میشی و از جو بچگی و جوونی میای بیرون... سرت شلوغ میشه ولی موهات کم پشت. یکی من و دل داری بده خدا... اگه دانشجویید قدر لحظه هاتون و بدونید. قدر لحظه هارو... آخی یادش به خیر... چقدر تو صف سلف واسه غذا جلو زدیم، چقدر با استاد ها کل کل کردیم! چقدر اداشون و در آوردیم! چقدر بیکار بودیم. فقط ترمی هفتا کتاب بود واسه خوندن! من دوست ندارم از این جو خارج شم. خدا جونم کمکم کن با دوستام باز واسه فوق قبول شیم. خدایا تو بخوای میشه....

ادامه مطلب ...

تئاتر

حدودا یک سالی میشه یه موسسه باز شده که کارش تدریس علوم حرفه ای سینمایی + عکاسی هست. خیلی دوست داشتم برم ببینم چه خبره تا اینکه امشب اون فرصت دست داد و رفتم. به منشی سلام کردم و گفت بفرمایید. گفتم میشه یه کم در مورد فعالیت های موسسه توضیح بدید؟ گفت واسه کدوم بخش؟ گفتم بازیگری. گفت آقای ... و مارو پاس داد به یه سالن که یکی از مدرسین توش بود. این موسسه چهار تا صاحب اصلی داره. سه تا دکترا و یه مهندس که من با این مهندس قرار بود صحبت کنم. رفتم تو سالن. مهندس با یه دختر خانم نشسته بودن و ویدئو پروژکتور روشن بود و داشتن عکس های دختر ارو که هنر آموز همین مهندس بود توی رشته ی عکاسی رو نگاه می کردند. بدون هیچ آشنایی که از قبل داشته باشیم منم وارد بحث شدم و حرفامون رفت تو دنیای عکاسی. خلاصه بعد رفتن اون دختر خانم ما نشستیم با هم صحبت کردیم. خلاصه دیگه جزئیات بیشتر و بگذریم....

ادامه مطلب ...

دالرالرحمه شیراز

من دست خودم نیست... دارالرحمه ارو دوست دارم (اسم قبرستان شهر ما). فضای خیلی دلنشینی داره. جایی بسیار وسیع... با درخت هایی بند و جوی هایی با عرض زیاد و آب روان... اگر یه روزی خواستید برید سر مزار اقوام با یه بزرگتر برید. مطمئن باشید خیلی بهتره تا تنهایی برید. وقتی از خاطرات اون رفته از دنیای مادی میگه خیلی حس جالبی به آدم دست میده. اول رفتیم سر مزار مادر بزرگم. من با مادرم!  بعدش رفتیم سر مزار عموش و پدر بزرگش. یه جا داشتند یه قبر دو طبقه می کندند که ما هم وایسادیم یه چند دقیقه ای نگاه کردیم. کلا من اون فضا هارو خیلی دوست دارم. نه اینکه فکر کنید افسرده ام ها. اون و که هستم ولی اونجا رو یه جور دیگه دوست دارم. آدم وقتی بین قبر ها راه می ره تند تند خط می کشه روی افکاری که قبلا ساخته. اینکه مثلا قبلا فکر می کرده من بزرگ بشم حتما یه خونه بزرگ می سازم. حیاط داشته باشه + جکوزی + سونا + اسطبل + زمین گلف و.... به خودت می گی ای وای من... خوب که چی؟ که آخرش قراره بیام اینجا؟ جایی که فرق نمی کنه هر کدومشون که الان خوابیدن آروم تو دنیا چیکاره بودن؟ این عکس که گذاشتم خودم گرفتم. یه دختر جوون هست که یک سال از من بزرگتر بوده. چقدر خانواده اش خوشکل مزارشو تزئئین کردن!

ادامه مطلب ...

همیشه آنلاین ترین ها تنها ترینند

وقتی میگن سلطان قلب ها مجید خراطهاست بی علت نیست که!  واقعا سلطان قلب هاست. تو صداش می شه درد و رنج و حس کرد... می شه حس کرد یکی مث خودته! پاییزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم رسید ولی چرا بارون نمیاد؟ چرا هوا سرد تر نمیشه؟ چرا مجبورم نمی کنه وقتی می خوام برم بیرون کاپشنم و بپوشم... چرا وقتی باد می یاد مجبور نمیشم از شدت سوزش بلرزم؟!  بگذریم...

ادامه مطلب ...

مرجع بزرگ پیامک لوس

آمار کاربران سایت

پیغام کوتاه [فقط فارسی تایپ کنید]


فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا عضو شويد.

طالع بینی ازدواج | کلیک کنید

طالع ازدواج متولدین فروردین ماه طالع ازدواج متولدین اردیبهشت ماه طالع ازدواج متولدین خرداد ماه طالع ازدواج متولدین تیر ماه طالع ازدواج متولدین مرداد ماه طالع ازدواج متولدین شهریور ماه طالع ازدواج متولدین مهرماه طالع ازدواج متولدین آبان ماه طالع ازدواج متولدین آذرماه طالع ازدواج متولدین دی ماه طالع ازدواج متولدین بهمن ماه طالع ازدواج متولدین اسفندماه

لینک های خوشمزه

کاربران پر کار 24 ساعت اخیر

 mahtajoon  161 posts/month
 lovealone  64 posts/month
 M2mahak  64 posts/month
 sanaz2fan  58 posts/month
 ali_CR7  46 posts/month
 zahrasyton  45 posts/month
 rezayar  40 posts/month
 T_A_N_H_A  39 posts/month
 Helia  33 posts/month

دسترسی سریع سایت