
نه ديگر حرفي ازشبنم ،نه عشقي واضح و مبهم
نگاهت خوب فهمانده که تو ديگر نمي ماني
نه ديگر حرفِ آ ينده ، نه بر لبهايمان خنده
دو ديوانه ، دو بازنده ، در اين بازي ، چه مِيداني!
نه ديگر آ ن رسيدن ها ، نه شوق و ذوق ِ ديدنها
نه سوي هم دويدن ها ، عقب رفتيم پنهاني
نه ديگر نامه اي چيزي ، نه آن اشکي که مي ريزي
نه در تقويم ِ روميزي ، قرار روز ديداري
نه ديگر فال و نه حافظ ، نه ديگر غير ِ تو هرگز
نه آن شاخه ِ گل ِ قرمز، نه گل ماند و نه گلداني
نه ديگر قصه ً مجنون، نه حرف از عشق ِ بي قانون
نه ماندن ساعتي بيرون ، نه رفتن زير ِ باراني
ادامه مطلب ...