پای زنی دیگر در میان بود! / شهرام با نوعروس 3 ماهه اش چه کرد!

خیلی سعی کردم تا همسرم را از ارتباط با زنان دیگر حفظ کنم چرا که من با عشق و علاقه با «شهرام» ازدواج کرده بودم و نمی خواستم زندگی آرامم دستخوش هوسرانی های دیگران شود اما همسرم مقابلم می ایستاد و با بی حیایی تمام می گفت: تو دختر آرزوهایم نبودی! همان مدتی که با یکدیگر ارتباط خارج از عرف داشتیم برای هوسرانی های من کافی بود! ولی نمی دانم چرا شیطان فریبم داد و با تو ازدواج کردم حالا هم ...
این ها بخشی از اظهارات زن 26 ساله ای است که حکم جلب همسرش را به دلیل نپرداختن نفقه و مهریه از قاضی Judge دادگاه دریافت کرده بود او درحالی که می گفت به اجراگذاشتن مهریه تنها دستاویز یک زن برای مطالبه حق و حقوقش از مرد است، عشق و عاشقی های زودگذر و هوس آلود را عامل تباهی عمر انسان دانست و گفت: برای شرکت در آزمون تحصیلات کارشناسی آماده می شدم که عشق شهرام زندگی ام را تغییر داد. او مدام مرا در مسیر منزل تا آموزشگاه تعقیب می کرد تا این که روزی نامه عاشقانه ای به دستم داد و مرا گرفتار خودش کرد آن شب با شماره تلفنی که در پایان نامه نوشته بود تماس گرفتم و چند ساعت باهم صحبت کردیم. از آن روز به بعد کنکور را فراموش کردم و تنها به شهرام می اندیشیدم. هزاران تومان شارژ تلفن می خریدم و تا نزدیک سپیده صبح با او در تماس بودم از آن به بعد بارها با شهرام به تفریح و خوشگذرانی می رفتم به طوری که دیگر او را همسر خودم می دانستم. شهرام همواره از زیبایی ام سخن می گفت و خودش را عاشق من نشان می داد درحالی که او در هر بار دیدار پنهانی ما فقط به هوی و هوس می اندیشید و من این موضوع را کاملا از رفتارهای او حس می کردم چندین ماه از این ارتباط شیطانی سپری شده بود که برادر بزرگ ترم ما را با یکدیگر دید و این گونه کار به شکایت کشید اما همان شب پدرم با خانواده شهرام صحبت کرد و شهرام نیز ادعا کرد قصد ازدواج با مرا داشته است! به همین دلیل برادرم از شکایت خودش منصرف شد و من و شهرام با هم ازدواج کردیم خیلی از این موضوع خوشحال بودم و سعی می کردم آن گونه که همسرم دوست دارد مطابق میل او زندگی کنم در این میان شهرام با خودروی پدرش در یک آژانس تلفنی مشغول به کار شد ولی شب های دو روز آخر هفته را به منزل نمی آمد و هیچ احساسی به ابراز عشق و علاقه های من نشان نمی داد. او در برابر اعتراض های آرام من نیز فقط یک جمله می گفت «به تو مربوط نیست!» حس می کردم پای عشق دیگر در میان است ولی باز خودم را دلداری می دادم که شهرام مرا دوست دارد! هنوز چندماه بیشتر از ازدواجمان نگذشته بود که روزی زن ناشناسی با من تماس گرفت و مرا نصیحت می کرد که قدر همسرت را بدان و مطابق میل او رفتار کن تا شوهرت به دنبال زن دیگری نرود! از حرف های آن زن تعجب کرده بودم او چگونه از جزئیات زندگی من خبر داشت وقتی تماس ها و پیامک های آن زن تکرار شد به موضوع حساس شدم و به تحقیق مخفیانه در این باره پرداختم تازه فهمیدم آن زن از مدتی قبل با همسرم آشنا شده است و قصد دارد پس از طلاق از شوهرش با شهرام ازدواج کند وقتی با عصبانیت به آن زن گفتم از زندگی من بیرون برود با بی شرمی گفت شهرام تو را دوست ندارد و تو باید از زندگی او بیرون بروی تا ما با یکدیگر زندگی کنیم. هنگامی که موضوع را به شهرام گفتم او خیلی عادی گفت: روزی که با تو آشنا شدم در پی هوسرانی بودم حالا هم قصد ازدواج رسمی با آن زن را ندارم ولی او می خواهد به دلیل همین عشق هوس آلود از همسرش جدا شود و ... حالا هم مدتی است که همسرم مرا رها کرده و به مکان نامعلومی رفته است اما ای کاش ... </p>

نظر شما
نظرات دیگران
تبلیغات