من زلاتان هستم (27)؛ موش و گربه بازی با موجی

منم دیگه عصبانی شدم "به موجی بگو دیگه مهم نیست پیشنهادشون چیه. من هیچی رو امضا نمی کنم. من می خوام ترانسفر بشم." ولی مینو گفت بیشتر فکر کنم. من کلی فکر کرده بودم و می دونستم این یعنی جنگ! مینو به موجی گفت که "مواظب زلاتان باش! خیلی لجوج و دیوانه است. داری ریسکی می کنی که به از دست دادن زلاتان ختم میشه." موجی بالاخره قرارداد جدید رو آورد. نمی خواست منو از دست بده. ولی باز هم قضیه تموم نشد. قرار ملاقات گذاشته شد و موجی باز هم با بهانه همه چیز رو عقب انداخت. مینو به من زنگ زد و گفت "یه جای کار می لنگه." من متوجه منظورش نشده بودم. مینو ادامه داد: "رفتار موجی غیرطبیعیه. نمی دونم چی شده ولی حتما قضیه ای هست." اختصاصی طرفداری - در زندگینامه این ستاره سوئدی به فصل دوم حضورش در یوونتوس رسیدیم. حالا او باید قراردادش را تمدید کند ولی توافق با موجی مدام به تعویق می افتد.  موجی شبیه هیچکس نبود. نمی تونستی بهش احترام نذاری. همیشه از صحبت کردن با موجی لذت بردم. همیشه به هدف می زد. قدرت داشت و به سرعت به خواسته هاش می رسید. وقتی برای تمدید قرارداد با باشگاه مذاکره می کردم انتظار داشتم قرارداد بهتری امضا کنم. نمی خواستم باهاش مخالفت کنم و سعی کردم مودبانه باهاش رفتار کنم. مسئله اینه که من رایولا رو در کنارم داشم و رایولا شخصیت متفاوتی داره. گاهی مثل دیوانه ها رفتار می کنه. با هم رفتیم دفتر موجی و نشست رو صندلی و پاش رو گذاشت روی میز. گفتم "عوضی، رئیس الان میاد. گند نزن به قرارداد من. درست بشین." "خفه شو کاری به من نداشته باش." جواب قابل پیش بینی از مینو بود. من میدونستم مینو تو مذاکره یه نابغه است. موجی وارد اتاق شد و سریع عصبانی شد: "این چه وضعیه؟ رو صندلی من نشستی؟" مینو هم با خونسردی تمام گفت بشین صحبت کنیم. قرارداد جدید من واقعا بهتر شده بود و من این قول رو گرفتم که اگه به نمایش های خوبم ادامه بدم و نقشم در باشگاه رو به خوبی ایفا کنم، بیشترین دستمزد رو تو تیم می گیرم. موجی قول داد و من خوشحال بودم. ولی بعدا همه چیز به هم ریخت. سال دوم، من معمولا با موتو هم اتاقی می شدم. اهل رومانیه ولی قبلا هم تو سری آ بازی کرده و زبان ایتالیایی و فرهنگ شون رو خوب می شناسه. موتو خیلی به من کمک کرد و من همیشه به حرفاش می خندیدم. دیوانه بود! خیلی اهل خوشگذرانی بود و بالاخره هم بعد رفتن به چلسی چوبش رو خورد. درگیر کوکائین شد. از چلسی اخراج شد و درگیر دادگاه و محرومیت طولانی مدت شد. پاتریک ویرا هم به تیم اضافه شد و شما از همون نگاه اول می فهمیدین که با یه آدم سخت و جدی طرف هستید. دقیقا به خاطر همین اخلاقش هم طبیعی بود درگیر بشیم. یه روز من سرش داد زدم که "اون توپ لعنتی رو پاس بده به من!" می دونستم ویرا کیه. کسی که کاپیتان آرسنال بوده و سه بار قهرمان لیگ برتر انگلیس شده و جام قهرمانی یورو و جام جهانی رو هم تو دستاش گرفته. ولی خوب فوتبال تو سطح بالا یعنی همین. هرچقدر هم که بازیکن مقابل بزرگ و پرافتخار باشه. ویرا جواب داد "خفه شو و بدو!" منم گفتم "توپو پاس بدی ساکت میشم." بعد درگیر شدیم و بازیکنا ما رو از هم جدا کردن. این چیزها اصلا مهم نیستن. برعکس نشون میدن که هردوی ما ذهن برنده ای داریم. شما نمی تونین تو ورزش مودب و آروم باشین. پاتریک 100درصد توانش رو تو هر بازی به خرج میده. واقعا تیم رو تحریک و تهییج می کرد. بازیکن های کمی هستن که من در حد ویرا براشون احترام قائل باشم. واقعا فوق العاده بود که ندود و ویرا رو پشت سرم داشتم. تو بازی با رم توپو از امرسون گرفتم و با پشت پا از کوفور رد شدم. دیدم که دفاع شون خالیه و با سرعت حرکت کردم. کوفور پیراهنم رو گرفت و افتاد زمین. من هم با یه ضربه والی قشنگ توپو به تور دروازه دوختم. عجب گلی بود! شروع خوبی تو فصل دوم داشتم و همه چیز عالی به نظر می رسید. من به عنوان بهترین بازیکن سال سوئد انتخاب شدم. البته مسئول برگزاری مراسم همون مجله زرد آفتونبلادت بود و من هیچ چیز رو در موردشون فراموش نکرده بودم. من خونه موندم. از طرفی، بازی های المپیک زمستانی تو تورین برگزار می شد و شهر پر از جشن و مراسم مختلف بود. من و هلنا بیشتر خونه می موندیم و تو بالکن شهر رو تماشا می کردیم. ما تصمیم گرفتیم یه خونواده تشکیل بدیم. البته این طور چیزها رو نمیشه برنامه ریزی کرد. هیچ کس هیچ وقت نمی دونه آماده ازدواج هست یا نه. بعضی وقتا به مالمو برمی گشتم تا خانواده مو ببینم. هلنا خونه ش رو فروخته بود و به همین خاطر تو خونه مادرم می موندیم. همون خونه تراس دار که من برای مادرم تو اسواگرتورپ خریده بودم. من تو حیاط خلوت داشتم فوتبال بازی می کردم که با یه شوت محکم گند زدم به فنس حیاط! مادرم دیوانه شد و داد زد سریع گم شو برام یه فنس جدید بخر. وقتی رفتم وسایل لازم رو بخرم دیدم باید یه تیر چوبی بزرگ بخرم و نمیشه اونو تو ماشین جا داد. بنابراین مجبور شدم دو کیلومتر اون وسایل رو کول کنم تا به خونه برسیم. یاد بابام افتادم که تخت‌خواب منو کول کرده بود. مامان خوشحال بود و مهم هم همین بود. اوقات خوشی با هم داشتیم. احساس می کردم سنگین شدم و نمی تونم اون طور که می خوام تو زمین بازی بدوم. وزنم 98 کیلوگرم شده بود. من روزی دو بار پاستا می خوردم و سعی کردم با رعایت رژیم و تمرین بیشتر، دوباره چابک و سریع بشم. از طرفی هم نمی دونستم تو سر موجی چی میگذره. داشت با من بازی می کرد؟ هیچی نمی دونستم. باید قرارداد رو تمدید می کردیم ولی موجی همه چیز رو به تعویق می نداخت. کلی بهانه آورد و زمان گذشت. من بالاخره خسته شدم و به مینو گفتم "واقعا دیگه برام مهم نیست. بذار امضا کنیم بره. نمی خوام بیشتر از این بحث کنم." ما به توافق خوبی رسیدیم. ولی همچنان موجی قضیه رو کش میداد. من می خواستم همه چیز تموم بشه. باید با بایرن مونیخ تو لیگ قهرمانان بازی می کردیم. بازی تو تورین بود و تمام وقت والرین اسماعیل با من حرکت می کرد. چندبار روی من خطا کرد و منم زدمش. کارت زرد گرفتم. ولی هیچ چیز تموم نشده بود. دقیقه نود من رو تو محوطه جریمه زدن و من باید خونسردیم رو حفظ می کردم. 2-1 جلو بودیم و همه چیز داشت تموم میشد. ولی من عصبانی بودم و اسماعیل رو زدم و یه کارت زرد دیگه گرفتم. من احراج شده بودم و طبیعتا کاپلو عصبانی بود. حرکت من لزومی نداشت و واقعا احمقانه بود و کاپلو باید با من برخورد می کرد. اما موجی چی؟ موجی گفت دیگه قرارداد من اعتباری نداره. گفت که من شانسم رو از دست دادم. من باید بی خیال همه چیز می شدم فقط به خاطر یک اشتباه؟ منم دیگه عصبانی شدم "به موجی بگو دیگه مهم نیست پیشنهادشون چیه. من هیچی رو امضا نمی کنم. من می خوام ترانسفر بشم." ولی مینو گفت بیشتر فکر کنم. من کلی فکر کرده بودم و می دونستم این یعنی جنگ! مینو به موجی گفت که "مواظب زلاتان باش! خیلی لجوج و دیوانه است. داری ریسکی می کنی که به از دست دادن زلاتان ختم میشه." موجی بالاخره قرارداد جدید رو آورد. نمی خواست منو از دست بده. ولی باز هم قضیه تموم نشد. قرار ملاقات گذاشته شد و موجی باز هم با بهانه همه چیز رو عقب انداخت. مینو به من زنگ زد و گفت "یه جای کار می لنگه." من متوجه منظورش نشده بودم. مینو ادامه داد: "رفتار موجی غیرطبیعیه. نمی دونم چی شده ولی حتما قضیه ای هست." کم کم همه احساس کردیم که آره داستانی هست. چیزی بزرگتر از قضیه لاپو الکان. لاپو الکان نوه جانی آنیلی بود. چندبار دیده بودمش. اون مال یه دنیای دیگه بود. اهل خوشگذرونی و مهمونی های لوکس بود و هیچ ایده ای در مورد اداره باشگاه یوونتوس نداشت. موجی و جیرائودو همه چیز باشگاه رو مدیریت می کردن نه خانواده آنیلی. ولی خوب این مرد سمبل باشگاه بود وصاحب کارخانه فیات. جزو شیک پوش ترین مردای ثروتمند دنیا بود و داستان رسوایی ش واقعا مثل بمب صدا کرد: لاپو الکان اووردوز کوکائین کرد. اونم وقتی با چند فاحشه دوجنسه تو یه هتل تو تورین بود. سریع به بیمارستان منتقل شد و رفت تو کما. همه رسانه های ایتالیا از این ماجرا می گفتن و دل پیرو و چند بازیکن دیگه ازش حمایت کردن. این ماجرا هیچ ربطی به فوتبال نداشت ولی بعدها به عنوان نقطه شروع فاجعه ای شد که باشگاه یوونتوس رو زیرورو کرد. دسته‌بندی: اختصاصیاخبار خارجیانگلستانآرسنالایتالیاسری آیوونتوسسوئدلیگ قهرمانان اروپاستون نويسندگانبرچسب‌ها: زلاتان ابراهیموویچمینو رایولالوچیانو موجیپاتریک ویراآدرین موتوزندگی نامه زلاتان ابراهیموویچ
منم دیگه عصبانی شدم "به موجی بگو دیگه مهم نیست پیشنهادشون چیه. من هیچی رو امضا نمی کنم. من می خوام ترانسفر بشم." ولی مینو گفت بیشتر فکر کنم. من کلی فکر کرده بودم و می دونستم این یعنی جنگ! مینو به موجی گفت که "مواظب زلاتان باش! خیلی لجوج و دیوانه است. داری ریسکی می کنی که به از دست دادن زلاتان ختم میشه." موجی بالاخره قرارداد جدید رو آورد. نمی خواست منو از دست بده. ولی باز هم قضیه تموم نشد. قرار ملاقات گذاشته شد و موجی باز هم با بهانه همه چیز رو عقب انداخت. مینو به من زنگ زد و گفت "یه جای کار می لنگه." من متوجه منظورش نشده بودم. مینو ادامه داد: "رفتار موجی غیرطبیعیه. نمی دونم چی شده ولی حتما قضیه ای هست." محتوای ویژه تنها برای کاربران دارای اشتراک قابل مشاهده است. (برای اشتراک کلیک کنید)

نظر شما
نظرات دیگران
تبلیغات