وقتی به خاطر فقر عروس مرد زن دار شدم / هوویم وقتی فهمید!

دیگر صبرم تمام شده است و این شرایط را نمی توانم تحمل کنم با آن که 20 سال از ازدواجم با غلام رضا می گذرد اما هنوز هم هوویم دست از توهین و فحاشی برنداشته و به بهانه های مختلف زندگی مرا به آشوب می کشاند با این وجود همواره سعی کردم به دلیل حفظ این زندگی با او کنار بیایم ولی دیگر کار به جایی رسیده است که همسرم اصرار می کند مرا طلاق بدهد وگرنه روزگارش را سیاه می کند و ...
زن میانسال که برای شکایت از هوویش پا به کلانتری گذاشته بود در حالی که آثار ناشی از ضرب و جرح بر سروصورتش نمایان بود، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: 10 سال بیشتر نداشتم که فهمیدم پدرم به بیماری سختی به نام سرطان مبتلا شده است اگرچه آن زمان هیچ شناختی از انواع این بیماری خطرناک نداشتم اما شنیده بودم کسانی که به بیماری سرطان دچار می شوند مدت زیادی زنده نمی مانند با این وجود تصور درستی از مرگ نداشتم تا این که یک سال بعد پدرم چشم از جهان فروبست و من تازه فهمیدم که با مرگ پدرم چگونه زندگی ما از هم پاشید و خانواده ام گوهر ارزشمندی را از دست داد. از آن روز به بعد مادرم لوازم منزل را جمع کرد و ما به خانه برادرم نقل مکان کردیم تا به قول مادرم سایه یک مرد بالای سرمان باشد. اگرچه در همین روزها من هم ترک تحصیل کردم و کنار مادرم به قالی بافی روی آوردم تا حداقل کمکی برای مخارج خانواده باشم اما باز هم زخم زبان های زن برادرم آزارمان می داد او که از زندگی ما در کنار همسرش به شدت ناراحت بود مدام برادرم را به دلیل فقر مالی تحقیر می کرد اگرچه احساس می کردم قلب Heart مادرم از این حرف ها می شکند اما او همواره این جملات زشت را نادیده می گرفت و چیزی به زبان نمی آورد. با خودم می اندیشیدم کاش می توانستم تار و پود زندگی خود و مادرم را نیز همانند نقش های قالی به دنیای زیبایی ها گره بزنم اما انگار تقدیر من به گونه ای دیگر رقم خورده بود چرا که وقتی غلام رضا به خواستگاری ام آمد برادرم و همسرش به زور مرا پای سفره عقد نشاندند غلام رضا مردی متاهل بود و دو فرزند نیز داشت اما مدعی بود همسرش به یک بیماری مزمن دچار شده است و قصد دارد دوباره ازدواج کند. آن زمان تازه به سن جوانی رسیده بودم و دوست نداشتم این گونه ازدواج کنم اما وقتی اشک های مادرم را دیدم با بغضی در گلو «بله» را گفتم و پا به خانه غلام رضا گذاشتم. اگرچه او مردی مهربان ودلسوز بود اما هوویم از همان روزهای اول زندگی، روزگار را به کام من تلخ کرد. فریادها، توهین ها و سروصدای او هر روز همسایگان را به در منزل مان می کشاند ولی باز هم من به دلیل حفظ زندگی ام با این بدبختی ها می سوختم و می ساختم تا این که صاحب سه فرزند شدم و همسرم با وجود آن که کارگر ساده ای بیش نبود منزل دو طبقه ای در حاشیه شهر خرید تا من و هوویم در کنار یکدیگر زندگی کنیم و در همین شرایط من باز هم برای تامین مخارج زندگی ام قالی می‌بافتم تا جهیزیه دخترانم را فراهم کنم اکنون 20 سال از آن روزها می گذرد و من در فراز و فرودهای زندگی موفق شدم دخترم را آبرومندانه عروس کنم ولی از روزی که دامادم پا به خانه مان گذاشته است، هوویم و دخترانش بر شدت توهین های خودشان افزوده اند و به هر بهانه ای جنجال به پا می‌کنند چند روز قبل وقتی دامادم موتورسیکلتش را داخل حیاط منزل آورد ناگهان آن ها به همین بهانه و به زور وارد منزلم شدند و مرا به شدت کتک زدند. حالا نیز هوویم غلام رضا را تهدید می کند که اگر مرا طلاق ندهد روزگارش را سیاه می کند و ... </p>

نظر شما
نظرات دیگران
تبلیغات