در مورخه : پنجشنبه، 6 اسفند ماه، 1388 موضوع : داستان های کوتاه
دوست دارم که...
یه اتاقی باشه گرمه گرم، روشنه روشن، تو باشی، منم باشم. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید! تو منو بغلم کنی که نترسم، که سردم نشه، که دیگه نلرزم، اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار، پاهاتم دراز کردی، منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم! با پاهات محکم منو گرفتی، دو تا دستتم دورم حلقه کردی! بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی، بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن، یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن، میدونی؟ میخوام رگ بزنم، رگ خودم رو! مچ دست چپم رو. یه حرکت سریع، یه ضربه عمیق، بلدی که؟! ولی تو که نمیدونی میخوام رگم و بزنم! تو چشماتو بستی! نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم، نمیبینی که سریع می برم، نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...! تو داری قصه میگی... من شلوارک پامه... دستم و میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا. قشنگه مسیر حرکتش!
در مورخه : چهارشنبه، 12 خرداد ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصل خیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. در گوشهای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت میکردند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را میشنیدند. در گوشهای دیگر دو زوج پیر روبهروی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفتوگو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان میشد.
در مورخه : دوشنبه، 11 مرداد ماه، 1389 موضوع : شعر های زیبا
اگه ممکنه یه کم به من اهمیت بده توی آغوشت بهم احساس امنیت بده
اگه ممکنه نگو، چشم تو دنبال کیه!! اگه قلبت عاشقم نیست نگو عاشق کیه
اگه ممکنه فقط به عشقم احترام بذار وقتی که با منی اسم یکی دیگه رو نیار
اگه ممکنه نگو ... خبر نده از حادثه... مرگ من بهتره که سر زده از راه برسه...
نگو اون روزایی که قرارمون به هم می خورد کی برای صرف قهوه تو رو با خودش می برد
اسمش و بهم نگو می ترسم از شنیدنش عکسش و نشون نده که می میرم از دیدنش
اگه ممکنه یه کم به من اهمیت بده توی آغوشت بهم احساس امنیت بده
اگه ممکنه نگو، چشم تو دنبال کیه!! اگه قلبت عاشقم نیست نگو عاشق کیه