در مورخه : شنبه، 27 شهريور ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
20 ثانیه بعد از خوندن این داستان فکر کنید در موردش و در قسمت نظرات بگید چی فهمیدید ازش؟!
در (بزانسن) بودم. یک روز وارد اطاقم شدم. دیدم پیشخدمت آنجا پیشبند چرک آبیرنگ خودش را بسته و مشغول گردگیری است. مرا که دید رفت کتابی را که به تازگی راجع به جنگ از آلمانی ترجمه شده بود از روی میز برداشت و گفت:
ـ ممکن است این کتاب را به من عاریه بدهید بخوانم؟
با تعجب از او پرسیدم: به چه درد شما میخورد؟ این کتاب رمان نیست.
جواب داد: خودم میدانم، اما آخر من هم در جنگ بودم، اسیر (بشها) شدم.
من چون چیزهای راست و دروغ به بدرفتاری آلمانیها شنیده بودم، کنجکاو شدم، خواستم از او زیر پاکشی بکنم ولی گمان میکردم مثل همه فرانسویها حالا میرود، صد کرور فحش به آلمانیها بدهد. باری از او پرسیدم:
ـ آیا بشها (به زبان تحقیرآمیز فرانسه به جای آلمانیها) با شما خیلی بدرفتاری کردند؟ ممکن است شرح اسارت خودتان را بگویید؟
این پرسش من، درد دل او را باز کرد و برایم این طور حکایت کرد:
در مورخه : دوشنبه، 24 بهمن ماه، 1390 موضوع : پیامک عاشقانه
هم رنگ تمام آرزوهای منی/ غارتگرجان ومال و دنیای منی
بی تونفس کشیدنم ممکن نیست/ساده بگویم که همه دنیای منی . . .
.
.
.
هیچ میدانی؟
جای “عزیزم غصه نخور” های تو را دیازپام گرفته است . . .
.
.
.
اگر خوبان عالم جمع باشند / یقینا نزد من ، تو بهترینی
اگر از خوبترها حلقه سازند / تو در آن حلقه ، می دانم نگینی . . .