در مورخه : دوشنبه، 31 مرداد ماه، 1390 موضوع : داستان های کوتاه
روزی پسر کوچکی از خواهر بزرگش درباره خدا سوالی پرسید.
او سوال کرد آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟
خواهرش در حالیکه مشغول مطالعه بود به تندی پاسخ داد: نه.
البته که نه! خدا در جای دوری از بهشت است
و هیچ کس نمی تواند او را ببیند.
روز های زیادی گذشتند اما این سوال همچنان در ذهنش باقی مانده بود.
بنابراین به نزد مادرش رفت و پرسید: مامان آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟
مادرش مودبانه پاسخ داد: نه. خدا روح است و در قلب های ما ساکن است.
اما ما هرگز نمی توانیم او را ببینیم.
پسرک کمی راضی شد اما هنوز متعجب بود.
در مورخه : دوشنبه، 31 مرداد ماه، 1390 موضوع : مناجات با خدا
پناه بعضیا آسمونه ، پناه بعضیا جاده اس ، پناه بعضیا دریاس ، .....
دنیای بعضیا یه چشمه اس ، دلای بعضیا یه دریاس ، یه دریا مهربونی ، یه دریا عشق ،....
ولی پناه این همه مهربونی کجاست؟
اصلا پناه یعنی چی؟
مگه همه پناه دارن؟
یعنی همه یه جایی رو دارن که وقت بی کسیا و دل تنگیاشون بهش پناه ببرن ؟.....
همه رو نمی دونم !....
یعنی ؛ آخه راجه به خیلیا خیلی چیزا رو نمی دونم !
ولی این و می دونم هرکسی دوست داره یه جای امن و آروم داشته باشه ،
و هرکسی این جای امن و آروم رو یه جور تعبیر می کنه ،....
من بهش میگم پناه ......