در مورخه : سه شنبه، 25 اسفند ماه، 1388 موضوع : مناسبت
نمی دونم تا حالا عمو شدی یا نه! اما وقتی عمو بشی یه حس غرور بهت دست می ده. حسی که می گه تو از حالا به بعد باید یه هامی محکم باشی واسه کسایی که بهت احتیاج دارن. باید بشی یه عموی مهربون. دیگه سخته که بخوای سختی بچه داداشت و کسی که هم خونه تورو هست و ببینی. اما نمی دونم چه رسمیه تو این روزگار! همیشه چیزی رو که تو دوست نداری رو بهت نشون می ده. کاری رو که دوست داری انجام بدی رو ازت دریغ می کنه. مثل آقا ابولفضل که شرمنده ی اطفال موند فقط واسه چند قطره آب.... دیروز از بیمارستان خبر دادن که بیایید.. بیایید که حال بچه ی سه ماهه اتون خرابه. خراب؟ ما فهمیدیم منظورش اینه که خوب شده. علی جان حالش خوب شد. بعد از سه ماه اذیت دیگه راحت شد. خوابید. یه خواب که دیگه بعدش با دستای خود خدا بیدار می شه. از اولش هم معلوم بود که این بچه زمینی نیست. رفت تا شفاعتی بشه واسه ما که روی این کره خاکی موندیم. دیگه اگه طاقت نداری به ادامه مطلب نیا!
در مورخه : چهارشنبه، 28 ارديبهشت ماه، 1390 موضوع : قهوه تلخ
خواننده یکی دیگه از پست های بخش قهوه تلخ هستید بعد از مدت ها! از یکی از بازدیدکنندگان سایت. بر اساس واقعیت زندگی او...
نمی دونم از کجا شروع شد... فقط یادمه اون روزا همه تو کلاس حرف از یه محیطی می زدن به اسم فیس بوک... منم که حدودا دو سالی می شد رسما از کار وبگردی شروع کرده بودم و تقریبا معتاد ایترنت شده بودم... دلم می خواست برم این محیط مجازی رو هم امتحان کنم... ولی بچه ها می گفتن فیلتره... منم که یه دختر دبیرستانی بودم و زیاد وارد نبودم و نمی دونستم باید چه جوری از فیلترینگ سایت ها عبور کنم... تا اینکه یه روز یکی از همکلاسی هام یه سی دی بهم داد و گفت: این فیلتر شکنه، نصب کن روی سیستمت و بعدش برو فیس بوک... هنوز نرسیده خونه پریدم پشت کامپیوتر و نرم افزار رو نصب کردم. یه هفته اولش خیلی خوب بود از محیطش خوشم اومد و هر روز می رفتم... تا اینکه یه روز داشتم کانال های تلویزیون رو عوض می کردم که یه فکری مثه جرقه زد تو ذهنم... فوری رفتم پشت کامپیوتر تا فکرم رو عملی کنم. فیلتر شکن رو فعال کردم و چند تا اسم رو توی گوگل سرچ کردم....
در مورخه : يكشنبه، 12 تير ماه، 1390 موضوع : داستان های کوتاه
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچ وقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!