در مورخه : چهارشنبه، 15 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : زندگی نامه
غلامرضا تختی در روز پنجم شهريور ماه ۱۳٠۹در خانوادهای متوسط و مذهبی در محله خانی آباد تهران به دنيا آمد. "رجب خان" - پدر تختی - غير از وی دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت كه همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند. "حاج قلی"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خوار و بار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف ميكنند كه حاج قلی در دكانش بر روی تخت بلندی مينشست و به همين سبب در ميان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانوادههای رجب خان منتقل شد و به "نام خانوادگی" تبديل شد. رجب خان با پولی كه از ماترك پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راهآهن زمينی خريده و يك يخچال طبيعی احداث كرده بود و از همين راه، مخارج زندگی خانواده پرجمعيت خود را تأمين ميكرد.
در مورخه : يكشنبه، 12 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : مناجات با خدا
پروردگارم، من آن بنده روسیاهی هستم که بهترین شبهایت را نیز به غفلت گذراندم ... تنها تو صدایم را می شنوی آن زمان که می خوانمت که خدای خوبم . مرا به عقوبت غفلتم دچار مکن . سرنوشتم را به لطف و برکت خویش آن گونه نما که با آن به تو نزدیکتر شوم . تو هر زمان صدایم را می شنوی...قبول آنچه خیر و صلاح من در آن است را برایم آسان فرما . معرفت و فهم آن را به من عطا کن و اینها را سببی ساز برای خشنودی خویش. آمین ای مهربانترین مهربانان.
در مورخه : جمعه، 17 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : متن های عاشقانه
با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو... تو باشی من نفس میگیرم ، تو باشی من جانی تازه میگیرم... با من باش ، تا آخرین نفس ، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم... ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ، با من بمان و زندگی را از من نگیر! مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم ؟ تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم ، تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم و رفیق لحظه های زندگی ام است ... ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را مثل شبهایم نکن ! ای رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر ! همه دلخوشی ام تویی ، بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم عزیزم...