در مورخه : پنجشنبه، 6 اسفند ماه، 1388 موضوع : داستان های کوتاه
دوست دارم که...
یه اتاقی باشه گرمه گرم، روشنه روشن، تو باشی، منم باشم. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید! تو منو بغلم کنی که نترسم، که سردم نشه، که دیگه نلرزم، اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار، پاهاتم دراز کردی، منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم! با پاهات محکم منو گرفتی، دو تا دستتم دورم حلقه کردی! بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی، بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن، یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن، میدونی؟ میخوام رگ بزنم، رگ خودم رو! مچ دست چپم رو. یه حرکت سریع، یه ضربه عمیق، بلدی که؟! ولی تو که نمیدونی میخوام رگم و بزنم! تو چشماتو بستی! نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم، نمیبینی که سریع می برم، نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...! تو داری قصه میگی... من شلوارک پامه... دستم و میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا. قشنگه مسیر حرکتش!
در مورخه : سه شنبه، 11 اسفند ماه، 1388 موضوع : شعر های زیبا
نمی دونم چرا هنوز، یاد تو می افتم که با هر قطره ی اشکت، منم مثل تو آشفته ام
نمی دونم چرا منم مثل تو بی تابم شبایی که تو بیداری، به یاد تو نمی خوابم
اون قدر گفتن که آزادی به مرگ ساده تن دادی
شاید از جرم دیروز که به این روز افتادی
منم هم رنگ تو می شم سراغ عشق و می گیرم
که با هر قطره ی خونت منم مثل تو می میرم
در مورخه : يكشنبه، 5 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : شعر های زیبا
نزار کسی ببینه گریه هام و بزا پنهون کنم بغض صدام و
آخه هیچکی نمی خواد که بخونه از تو نگاه من گلایه هام و
بگو تا کجا باید برم تا دل آروم بگیره کی میتونه غم و از من بگیره
اونی که شیشه ی دل و شکسته حتی سراغی از من نمی گیره
بخون تو هم صدای من آسمون دل خسته ام از بازیه این زمون
انگاری که دله تو رم شکستن بغضت رو بشکن اره بارون بزن