در مورخه : پنجشنبه، 20 مرداد ماه، 1390 موضوع : داستان های کوتاه
یکی از غذاخوریهای بینراه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
رانندهای با خواندن این تابلو اتومبیل اش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوشجان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورت حسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:
مگر شما ننوشتهاید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
در مورخه : جمعه، 27 فروردين ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
هوا سرد بود،سوزناك و بي رحم. اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد.... خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو، دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد...
در مورخه : شنبه، 18 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
زن با شرم چادرش را روي سرش جابهجا كرد و آب دهانش را قورت داد و نيمنگاهي به خانه بزرگ و زيباي حاجي انداخت. همينطور كه محو وسايل شيك و در و ديوارهاي تزيين شده و پردههاي گران قيمت بود، يكدفعه متوجه ورود زن صاحبخانه شد. خودش را سريع از روي مبل كند و جلوي زن ايستاد و سلام داد. زن صاحبخانه با لبخند معني داري جوابش را داد و او را به نشستن تعارف كرد. زن جمع و جور و صاف و مرتب نشست و نگاه خسته اش را به چادر رنگ و رورفتهاش دوخت. زن صاحب خانه رو به رويش نشست و پايش را روي پاي ديگر انداخت و سر تا پاي او را نگاه كرد. زن سنگيني نگاه سرد و مغرورانه او را احساس ميكرد. سرش را پايين انداخت و به گلهاي برجسته و سرخرنگ فرش گران قيمت زير پايش خيره شد. روزي او هم گلهاي سرخرنگ و شاد ميان دار قالي ميكاشت و با همسرش خوش بود و زندگيشان زيبا و دوستداشتني. اما حالا، حتي گلهاي سرخ هم براي او معني نداشت. تمام زندگي اش شده بود خوشبخت كردن تنها دخترش و حاضر بود براي او هر كاري بكند...