در مورخه : چهارشنبه، 15 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : زندگی نامه
غلامرضا تختی در روز پنجم شهريور ماه ۱۳٠۹در خانوادهای متوسط و مذهبی در محله خانی آباد تهران به دنيا آمد. "رجب خان" - پدر تختی - غير از وی دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت كه همه آنها از غلامرضا بزرگتر بودند. "حاج قلی"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده خوار و بار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف ميكنند كه حاج قلی در دكانش بر روی تخت بلندی مينشست و به همين سبب در ميان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانوادههای رجب خان منتقل شد و به "نام خانوادگی" تبديل شد. رجب خان با پولی كه از ماترك پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راهآهن زمينی خريده و يك يخچال طبيعی احداث كرده بود و از همين راه، مخارج زندگی خانواده پرجمعيت خود را تأمين ميكرد.
در مورخه : يكشنبه، 12 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : مناجات با خدا
پروردگارم، من آن بنده روسیاهی هستم که بهترین شبهایت را نیز به غفلت گذراندم ... تنها تو صدایم را می شنوی آن زمان که می خوانمت که خدای خوبم . مرا به عقوبت غفلتم دچار مکن . سرنوشتم را به لطف و برکت خویش آن گونه نما که با آن به تو نزدیکتر شوم . تو هر زمان صدایم را می شنوی...قبول آنچه خیر و صلاح من در آن است را برایم آسان فرما . معرفت و فهم آن را به من عطا کن و اینها را سببی ساز برای خشنودی خویش. آمین ای مهربانترین مهربانان.
در مورخه : شنبه، 18 ارديبهشت ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
زن با شرم چادرش را روي سرش جابهجا كرد و آب دهانش را قورت داد و نيمنگاهي به خانه بزرگ و زيباي حاجي انداخت. همينطور كه محو وسايل شيك و در و ديوارهاي تزيين شده و پردههاي گران قيمت بود، يكدفعه متوجه ورود زن صاحبخانه شد. خودش را سريع از روي مبل كند و جلوي زن ايستاد و سلام داد. زن صاحبخانه با لبخند معني داري جوابش را داد و او را به نشستن تعارف كرد. زن جمع و جور و صاف و مرتب نشست و نگاه خسته اش را به چادر رنگ و رورفتهاش دوخت. زن صاحب خانه رو به رويش نشست و پايش را روي پاي ديگر انداخت و سر تا پاي او را نگاه كرد. زن سنگيني نگاه سرد و مغرورانه او را احساس ميكرد. سرش را پايين انداخت و به گلهاي برجسته و سرخرنگ فرش گران قيمت زير پايش خيره شد. روزي او هم گلهاي سرخرنگ و شاد ميان دار قالي ميكاشت و با همسرش خوش بود و زندگيشان زيبا و دوستداشتني. اما حالا، حتي گلهاي سرخ هم براي او معني نداشت. تمام زندگي اش شده بود خوشبخت كردن تنها دخترش و حاضر بود براي او هر كاري بكند...