در مورخه : جمعه، 27 فروردين ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
هوا سرد بود،سوزناك و بي رحم. اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد.... خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو، دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد...
در مورخه : يكشنبه، 23 مرداد ماه، 1390 موضوع : داستان های کوتاه
امروز روز دادگاه بود و منصور مي تونست از همسرش جدا بشه. منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود. 7 سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد. دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد...
در مورخه : شنبه، 19 آذر ماه، 1390 موضوع : پیامک عاشقانه
بوی مهربانی میآید
کجا ایستاده ای ؟ در مسیر باد !؟
.
.
.
دلبری٬ با دلبری دل از کفم دزدید و رفت
هرچه کردم ناله از دل٬ سنگدل نشنید و رفت
گفتمش: ای دلربا دلبر٬ ز دل بردن چه سود؟
از ته دل٬ بر من دیوانه دل خندید و رفت
.
.
.
برای تو ، مردن بهانه نمی خواهد ، وقت نبودنت خود مرگیست برای خودش . . .