در مورخه : سه شنبه، 16 شهريور ماه، 1389 موضوع : شعر های زیبا
همه اش از پشت شیشه تورو می دید یواشکی
لحظه هارو می شمرد تا که دوباره رد بشی
رد بشی با این نگاهت دل و آسون بکشی
انتظار می کشیدم صدای پات و بشنوم
منتظر بودم بیای و عکست و بازم بکشم
دست و پام و گم می کردم بند می یومد زبونم
هروقت که می خواستم بگم تویی وجود من
یه روزی جرات دادم به این دلم
بیام و بهت بگم دوستت دارم
اما تا اومدم پشت پنجره
دستات و دیدم توی دست دیگه
چشم انتظراری بسه دیگه
بی قراری فهمیدم بسه دیگه
در مورخه : چهارشنبه، 4 اسفند ماه، 1389 موضوع : معرفی و پیشنهاد
خیلی اتفاقی خریدمش و نشستم دیدم! تمام فیلم در لوکیشن یک خونه شاید به مساحت ششصد متر اتفاق می افته و یا بهتر بگم در زیر بنایی سیصد متری. پس حتما خسته کننده خواهد بود! خوب دیگه چه دلیلی داره بیام پیشنهادش بدم به شما؟! راستش و بخوای من از این فیلم یک نکته خیلی مهم یاد گرفتم واسه همین خواستم دین خودم و بهش ادا (عدا) کرده باشم. این فیلم به من یاد داد:
همیشه فیلم و به خاطر لذت بردن از صحنه ها نگاه نکنم
بلکه به خاطر مفهومی که در اون فیلم نهفته هست نگاه کنم
شاید تا فیلم و نبینید درک نکنید چی میگم. ولی همیشه تصور کنید هر فیلم یه کلاس درس هست. من دوستانی دارم که هنگام تماشای فیلم ها در دفترچه ای مخصوص نکات آموزشی اش و می نویسند. پس ببینید چقدر می تونه مهم باشه! حتی یکی اشون بهم گفت از یک فیلم دویست نکته بیرون کشیده. شاید خنده دار باشه اما اون فیلم جومونگ بود! فیلمی که اکثرا واسه سرگرمی محض نگاه می کردن. به خدا دلیل ساخت فیلم ها پرکردن وقت مثل طلای ما نیست و نباید باشه!