در مورخه : سه شنبه، 20 دي ماه، 1390 موضوع : شعر های زیبا
.
چشمام و می بندم یادم بره رفتی
یادم بره بی تو، گم میشه خوشبختی
چشمام و می بندم حتی تو بیداری
سر در گمم از این روزای تکراری دلتنگی می گیره تموم دنیام و
کسی نمی فهمه بعد تو حرفام و
دیگه نگات به انتظارم نیست
اینجا کسی دیگه کنارم نیست تصویر درد و مه اشک های پنهونی
ما دیگه تو دنیا با هم نمی مونیم
در مورخه : شنبه، 21 فروردين ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
هيچ کس جوابي نداد. همه ي کلاس يکباره ساکت شد. همه به هم ديگه نگاه مي کردند. ناگهان سارا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرش و انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. سارا سه روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد. بغض ساراترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و... گفت: سارا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟ سارا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت: عشق؟ دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم!!! سارا گفت: بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد...
در مورخه : سه شنبه، 24 فروردين ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...