در مورخه : جمعه، 27 فروردين ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
هوا سرد بود،سوزناك و بي رحم. اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد.... خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو، دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد...
در مورخه : شنبه، 21 اسفند ماه، 1389 موضوع : دست نوشته های من
خدای کهکشونم خدای مهربونم
من دیگه تو دور دنیا غیر تو کسی ندارم
هرچی عشقه رو زمینه بشه جون فدای نومت
شاه خوشکل های دنیا
فدای نام و نشونت
دیدی که گفته بودم؟ خیر از عاشقی ندیدم؟
خسته ام از عشق های دنیا، دیگه نیستم تک و تنها
چون که عشق تو بزرگه به قد دریا
عشق فقط عشق خدایی
نداره غم و جدایی، نداره چشم انتظاری
لحظه های بی قراری...
خدا می دونه امروز از چند نفر تولدت مبارک شنیدم. ممنونم خدایای که این همه به من دوستای مهربون دادی... دلتون بسوزه یه عطر مارک هم گیرم اومد. یکی که دیگه ترکوند. رفته بودم خونه اشون واسه یه کاری باورتون نمیشه برام یه کیک خریده بود این هوا... اصلا باورم نمیشه! خدای من شاخم در اومده بود. اینا از خوبی من نیست. از مهربونی و معرفت بقیه است. مگر نه تا جایی که من می دونم خیلی بی معرفتم و هیچ وقت احوال دوستام و نمی رسم بپرسم. خدایا تو چقدر مهربونی. ممنونتم که اینقدر هوام و داری. هوای این بنده بدت رو.