در مورخه : شنبه، 1 اسفند ماه، 1388 موضوع : شعر های زیبا
راستش به فکر این افتادم تا هشت تا از شعر های خیلی قدیمی و زیبا رو که قبلا بوده و حالا کم کم داره فراموش می شه ارو براتون بنویسم تا بخونید و لذت ببرید. البته این هشت تا شعر چندین بار خونده شدن توسط خواننده های جدید و اون آهنگ های اصیلش خیلی کم گیر می یاد. یه خواننده هم این هشت تا رو تو یک آلبوم به نام "به یاد بزرگان" منتشر کرده که می تونید از اینجا بهش گوش کنید. به نظر خود من از همه زیبا تر شعر "دیدی که رسوا شد دلم" هست. وای که چقدر این قطعه زیباست! حیفه که جوونامون این روزا گوش خودشون و با این همه آهنگ ها و شعر های غربی مشغول کردن و از این قطعات ناب و اصیل هیچ خبری ندارن. خدا می دونه پدرای امروز که جوونای دیروز بودن چه خاطراتی با این شعر ها و نوا ها دارن... خدا می دونه!
دیدی که رسوا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دلم بی آرزو عاشق شدم
با اون همه آزردگی بر زلف او عاشق شدم
در مورخه : جمعه، 7 اسفند ماه، 1388 موضوع : شعر های زیبا
لحظه ها را با تو بودن، در نگاه تو شکفتن، حس عشق و در تو دیدن، مثل رویای تو خوابه، با تو رفتن با تو موندن، مثل قصه تورو خوندن، تا همیشه تورو خواستن، مثل تشنگیه آبه، اگه چشمات من و می خواست، تو نگاه تو می مردم، اگه دستات مال من بود، جون به دستات می سپردم، اگه اسمم و می خوندی، دیگه از یاد نمی بردم، اگه با من تو می موندی، همه دنیا رو می بردم... بی تو اما سر سپردن، بی تو و عشق تو بودنف تو غبار جاده موندن، بی تو خوب من محاله، بی تو حتی زنده بودن، بی هدف نفس کشیدن، تا ابد تورو ندیدن، واسه من رنج و عذابه. تویه آسمون عشقم، غیر تو پرنده ای نیست، روی خاموشی لب هام، جز تو اسم دیگه ای نیست، توی قلب من عزیزم، هیچ کسی جایی نداره، دل عاشقم به جز تو، هیچ کسی رو دوست نداره...!
در مورخه : شنبه، 22 اسفند ماه، 1388 موضوع : دست نوشته های من
چقدر ما آدم ها مسیر هارو اشتباه می ریم و بعد آخرش یا می خوریم به بن بست یا می فهمیم کل راهی رو که اومدیم اشتباه بوده! داستان تنهایی هم همینه. همه دارن ازش فرار می کنن. خیلی ها فکر می کنن اگه با دوستشون بگردن، خانواده شلوغی داشته باشن، دوست پسر یا دوست دختر پیدا کنن یا حتی ازدواج کنن از تنهایی در می یان. اما به نظر من تنهایی چیزیه که همیشه تو وجود آدم هاست. گاهی هم تقلا ی برای فرار ازش آدم و مثل یه مرداب بیشتر فرو می کشه. و این است قصه ی تنهایی ما....!
کسی می دونه چرا عمر خوشبختی اینقدر کوتاهه؟ چرا هر چیزی یه پایانی داری و هیچ چیز بی انتهایی نیست؟ کسی می دونه چرا پشت هر خنده ای یه گریه است و پشت هر گریه یه خنده؟ کسی می دونه چرا همه چیز و نمی دونیم؟! دیشب تموم مردونگی رو زیر پاهام گذاشته ام و گریه کردم. بغض کهنه ارو شکوندم و گذاشتم این چشمه ی پر تلاطم روی زمین خاک آلود صورتم راهش و پیدا کنه!