در مورخه : شنبه، 19 آذر ماه، 1390 موضوع : جملات کوتاه و زیبا
از روزهای تکراری ، استفاده ای غیر تکراری بکنید
شاید هدف از این همه تکرار همین باشد . . .
.
.
.
برادری به تعداد نیست ، به وفاداری است
یوسف یازده برادر داشت وحسین (ع ) ، تنها عباس (ع) را . . .
.
.
.
در زندگی ات سه چیز را تجربه کن
دوست داشتن را برای تجربه
عاشق شدن را برای هدف
فراموش کردن را برای قبول واقعیت . . .
در مورخه : دوشنبه، 21 آذر ماه، 1390 موضوع : داستان های کوتاه
مردی در جاده ی آزادی جانش قدم گذاشت. جاده ای که دولت ِ وقت در آن هیچ گونه تابلوی راهنمایی نصب نکرده بود. مرد به دنبال آزادی بود و این آزادی را در رفتن می دید، رفتن در آن جاده. هر کسی هوس نمی کرد که به آن جاده ی پرخطر که بین مردم عادی به جاده ی مرگ معروف شده بود قدم بگذارد. بهتر است این طور بگویم که تقریبن هیچ کس این جسارت را به خود نمیداد. شاعران ِ بسیاری از شکوه ِ آن جاده سروده بودند ، نویسندگان ِ زیادی درباره ی آن جاده قصه ها نوشته بودند و فیلسوفان زیادی نیز جاده را به عنوان گریزگاه فلسفی خویش انتخاب کرده بودند و از آن می گفتند اما در عمل هیچ کدامشان حتی جرات نزدیک شدن به آن را هم نداشتند ، اما مرد در حالیکه از همه چیزش ، حتی دوستان والایش ، تفکرات و تاملات بسیارش ، و حتی خودش ، گذشته بود ، بدون اینکه توشه و سرمایه ی خاصی داشته باشد با تنها دارایی اش که همانا حسی درونی بود که از درون بسیار ژرف ِ او بر می آمد و پیاپی به وی می گفت ؛ باید برود، رفتن را آغاز کرد. او مانند همگان نبود ، مرد مانند آدم هایی که عادت کرده بودند یک صدا را بشنوند و همه با یک گوش بشنوند ، یک چیز را ببینند و همه با یک چشم ببینند ، مانند هم حتی عاشق شوند ، مانند هم زیبایی و زشتی را ببینند و مانند هم باشند و از این مساوات در بودن حتی لذتی مجهول هم ببرند ، نبود. مرد از این لذتهای همگانی بیزار بود . مرد تنهای تنها بود. و خود را از روی میل و اراده تنهاتر هم کرد. او می خواست یگانه و بی مانند باشد ، همان گونه که یگانه بود ، این شد که به راه شد و قدم در جاده ای گذشت که همگان به آن جاده ی مرگ می گفتند. مرد مصمم و بااراده قدم در راه گذاشت، راهی که برگشتی برای آن متصور نبود. در اولین روز بهار او شروع به رفتن کرد... با هر قدمی که بر می داشت با یک سه راهی مواجه می شد ، که البته راه چهارم نیز راه ِ برگشت از جاده ی آزادی جانش بود ، اما این مسیر دور برگردان نداشت ، هر چند اگر هم داشت مرد حتی از ذهنش هم عبور نمی کرد که بخواهد برگردد ، چرا که همه ی دارایی اش حس رفتن بود و اگر به برگشتن فکر می کرد.