در مورخه : جمعه، 4 آذر ماه، 1390 موضوع : دست نوشته های من
من دست خودم نیست... دارالرحمه ارو دوست دارم (اسم قبرستان شهر ما). فضای خیلی دلنشینی داره. جایی بسیار وسیع... با درخت هایی بند و جوی هایی با عرض زیاد و آب روان... اگر یه روزی خواستید برید سر مزار اقوام با یه بزرگتر برید. مطمئن باشید خیلی بهتره تا تنهایی برید. وقتی از خاطرات اون رفته از دنیای مادی میگه خیلی حس جالبی به آدم دست میده. اول رفتیم سر مزار مادر بزرگم. من با مادرم! بعدش رفتیم سر مزار عموش و پدر بزرگش. یه جا داشتند یه قبر دو طبقه می کندند که ما هم وایسادیم یه چند دقیقه ای نگاه کردیم. کلا من اون فضا هارو خیلی دوست دارم. نه اینکه فکر کنید افسرده ام ها. اون و که هستم ولی اونجا رو یه جور دیگه دوست دارم. آدم وقتی بین قبر ها راه می ره تند تند خط می کشه روی افکاری که قبلا ساخته. اینکه مثلا قبلا فکر می کرده من بزرگ بشم حتما یه خونه بزرگ می سازم. حیاط داشته باشه + جکوزی + سونا + اسطبل + زمین گلف و.... به خودت می گی ای وای من... خوب که چی؟ که آخرش قراره بیام اینجا؟ جایی که فرق نمی کنه هر کدومشون که الان خوابیدن آروم تو دنیا چیکاره بودن؟ این عکس که گذاشتم خودم گرفتم. یه دختر جوون هست که یک سال از من بزرگتر بوده. چقدر خانواده اش خوشکل مزارشو تزئئین کردن!