در مورخه : چهارشنبه، 24 آذر ماه، 1389 موضوع : آوا و نوا
وقتی این افراد به ظاهر سبز و میبینم یاد بچگی هام می افتم که با بچه ها تو مدرسه تصمیم می گرفتیم یه تظاهرات کوچیک راه بندازیم در مورد چیزی که دوست نداشتیم. و البته موفق هم نمی شدیم... متنفرم ازتون که توی روز عاشورا این چنین آبروی ایران و ایرانی رو بردید... حرمت امام حسین (علیه اسلام) چی شد؟! عشقتون به چی هست؟!
یه تیکه از کلام رهبر انقلاب در ادامه مطلب هست. خیلی دلنشین گفته شده. گذاشتم برای دانلود تا کسانی که دوست دارن گوش بدن. خدایی از تجربه است این مرد...! خدایی از کمالات و فهم و بصیرت!
پی نوشت: مطمئنم خیلی ها از این نوشته های من زورشون میگیره. اما ناراحت نشید. برید کمی تحقیق و تفحص کنید تا برسید به بیداری... ببینید اون چیزایی رو که تا الان ندیدید... شاید هم نذاشتن که ببینید!
در مورخه : شنبه، 25 دي ماه، 1389 موضوع : آوا و نوا
امشب قبل از اینکه بخوام این فایل صوتی رو برای دانلود بزارم رفتم سراغ فایل های قبلی که تا الان گذاشتم... دلم سوخت! چرا سوخت؟ اگر می گفتم این فایل صوتی یه آهنگه از یه خواننده لس آنجلسی که همه خوب با کله می رفتن توی ادامه مطلب واسه دانلودش، ولی وقتی می فهمن فایلی که گذاشتم یه تیکه سخنرانیه یا روضه میگن بی خیال! ولش کن. فایل های قبلی حتی یک بارم شاید دانلود نشدن. اگر میبینی من الان بازم اومدم و یه تیکه صحبت آوردم گذاشتم واسه دانلود هدفم این نبوده که بگم استقبال شده بازم بزارم. یا اینکه بازدید سایت و بالا ببرم. هدف این بوده که این سایت خونه ی دل تنهایی هامه. هدفم این بوده که اگه یکی هم بعد از چند سال این فایل و ببینه و دانلود کنه شاید بتونه تغییر کنه و زندگیش تحولی توش پیدا بشه. وای وای وای.... من اصلا امشب می خواستم با خدا صحبت کنم! درد و دل کنم. نمی دونم چی شد این موضوع به جای رفتن به مناجات با خدا باید بره تو قسمت آوا!
در مورخه : چهارشنبه، 26 بهمن ماه، 1390 موضوع : داستان های کوتاه
من یک معلم پیانو هستم . این داستان را هم به خواسته ی چند تا از دوستانم بازگو میکنم ، چراکه هنوز هم از به یاد آوری آن یک حس نا گفتنی به من دست می دهد و تمام تنم می لرزد. سالها پیش من شاگردان زیادی داشتم که به آنها پیانو یاد می دادم خوب طبیعی بود که یکی از آنها با استعداد بود و یکی استعداد کمتری داشت ، روزی من یک شاگرد را پذیرفتم به نام ” جک ” … جک پسری ۱۴ یا ۱۵ ساله بود و به همراه مادرش زندگی می کرد . انگیزه ی او از یادگیری پیانو هم این بود که روزی بتواند برای مادرش پیانو بنوازد و یک کار را بی عیب و نقص اجرا کند. من مادر جک را از نزدیک ندیده بودم فقط دیده بودم که جک را جلوی در پیاده می کرد و وقتی من را از پشت پنجره می دید با یک بوق و یک لبخند با من سلام و احوال پرسی می کرد. خلاصه من به جک پیانو درس می دادم اما او از بی استعداد ترین شاگرد من هم بی استعداد تر بود!!!