در مورخه : چهارشنبه، 23 آذر ماه، 1390 موضوع : مناجات با خدا
بد جوری تصادف کرده بود
هر جا صحبت اون اتفاق بد می افتاد بلند می خندید
و خودش رو مدیون ماشین گرون قیمتش می دونست
و خداوند..... وخداوند همچنان لبخند می زد!
خدای بزرگ من! گاهی که پیش خودم فکر می کنم می بینم انسان ها با تمام زرنگی و ادعا هاشون همیشه مثل یه بچه معصوم هستند. مثل یه کودک درک پایینی دارند. گاهی به ظالم ترین افراد تاریخ هم به همین دید نگاه می کنم و نه تنها تنفری از اونها به دلم راه پیدا نمی کنه بلکه حالتی دلسوزانه هم نسبت به اون ها پیدا می کنم! [نمی دونم شما هم این حس و پیدا کردید یا نه!] اگر ما می فهمیدیم که چقدر این دور گردون زود میگذره به جز لبخندی بر لب نداشتیم و جز سکوت چیز دیگری رو زمزمه نمی کردیم. به جز محبت چیزی به یکدیگر نمی دادیم و تنها نگاه مهربان بود که هدیه می دادیم.