در مورخه : شنبه، 11 تير ماه، 1390 موضوع : دست نوشته های من
من اگه یه روزی یه بچه مثل خودم داشته باشم فکر کنم نداشته باشم. یعنی داشته باشم بعد نمی داشتمش دیگه بعد اینکه داشتمش. فهمیدی؟ نه بزار یه جور دیگه بگم. من یه بچه داشته باشم مثل خودم اگر یه روزی، دیگه نداشتمش بعدش از که داشتمش. گرفتی؟ یعنی اگه داشتم می کشتمش بعد دیگه نداشتمش. آقا بی خیال. منظورم اینه که بابام باید من و بکشه از دستم راحت شه دیگه. امتحانات تموم شد ولی واقعا چه امتحاناتی؟! ترم اول گفتی غلط کردم خدا از ترم دوم جبران می کنم. ترم دوم شد گفتی نه خدا از ترم سوم. ترم سوم شد... تا ترم ششم. که تموم شد. حالا هم میگی از ترم هفت ولی می دونم بازم نمیشه که بشه. واقعا چرا درس هایی رو که میشه توی سه روز خوند و بیست گرفت من سه ماه نمی خونم! و راست راست می رم و با هزار ترس و لرز امتحان میدم؟ چرا باید جزوه تا لحظه گرفتن پاسخ نامه توی دستام باشه؟ چرا من نمی فهمم تنها چیزی که برای شخصیت ایجاد می کنه و احترام در جامعه همین درسه! همین واژه ی تکراری که هزار بار شنیدیم و همیشه ازش فراری بودیم... وقتی یه کم سنمون میره بالا یا یه جایی برای استخدام می ریم برامون میشه یه رویای زیبا. اون وقته که قدرش و می فهمیم. یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره؟ باید در جواب اون یکی بگم که از حرف تا عمل یک دنیا راهه. حالا چرا میگم اینارو؟ من که خودم عمل نمی کنم پس فکر نکنم تاثیری هم بزاره... از دست خودم ناراحتم ولی از دست شما هم ناراحتم که یه نظر هم در مورد برنامه چهارم ایمیل نکردید. این بود جواب همه درخواست من از شما واسه ارسال نظرتون. مرسی بابا مرسی...
در مورخه : جمعه، 30 مهر ماه، 1389 موضوع : داستان های کوتاه
از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه مي شه كه با دختري كه سال هاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو مي گذرونن! سوار ماشينش مي شه و به سمت خونه به راه مي افته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستي شون مي افته… زماني كه با هم بيرون مي رفتن و عشقش از خيلي از چيزها مي ترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم مي گذرونن...
در مورخه : شنبه، 4 دي ماه، 1389 موضوع : پیامک عاشقانه
به دل میگم شب یا سحر یادش نکن / دلم میگه دیونشم ، تو هم فراموشش نکن . . .
.
.
آرزو میکنم که فرو افتادن هر برگ پاییزی آمینی باشد برای آرزوهای قشنگت . . .
.
.
اندیشه ات را با که میپرورانی ؟
خوش به حالش …
اما مرا همین بس که
“دوستت دارم”
.
.
به سراغ من اگر می آیی دگر آسوده بیا
چند وقتی ست که فولاد شده چینی نازک تنهایی من . . .