در مورخه : پنجشنبه، 31 فروردين ماه، 1391 موضوع : داستان های کوتاه
توی حیاط دبیرستان یه نفر یقه پیرهنم رو گرفت، فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد!
بچهها دور ما حلقه زده بودند و فریاد می...کشیدند.......قورتش بده....
چون هیکلم بزرگ بود اون هی مشت میزد و من فقط دفاع میکردم...!
باز اون مشت می زد و من فقط و فقط دفاع میکردم
بالاخره یه خراش کوچیکی توی صورتم افتاد...
در مورخه : دوشنبه، 18 ارديبهشت ماه، 1391 موضوع : دست نوشته های من
نوشتن یه سعادت هست! و من خوشحالم که این سعادت این بار در قالب یه داستان کوتاه به من رو کرده. داستانی که می خونید دست نوشته خودم هست. آره می دونم شاید خیلی مشکل داشته باشه ولی خوب چه می شه کرد! به بزرگی خودتون ببخشید. تشکر می کنم از فرزانه و رومینا که با نظراتشون راهنمایی کردن من رو. این داستان کوتاه در قسمت دست نوشته های خودم قرار گرفته. منتظر نظراتتون هستم. بسم الله....
در اتاق مطب و بست و کشون کشون اومد بیرون از ساختمون... خنکی هوا رو با اولین باد سرد پاییزی که بهش خورد حس کرد. باز همون حسی که دوست نداشت بهش دست داده بود. دوست نداشت به خاطر این تقدیری که داره غصه بخوره اما می خورد. پیش خودش فکر می کرد واقعا ناراحتی نداره ولی اینی که میاد سراغش و مجبورش می کنه نخنده یه یادگیری غلط هست مثل تموم یادگیری های غلط دیگه زندگیش...
به اولین نیمکت کنار خیابون که رسید نشست. اون عاشق این خیابون بود، چون تو بهتری نقطه شهر بود و هواش حرف نداشت. دو طرف خیابون کنار پیاده رو درخت های قدیمی بودن که کنارشون هم یه جوی آب بزرگ رد می شد. گرچه این چند سال اخیر کمتر توش آب رد می شد ولی هنوز هم پیش میومد که تن جوی آب خیس بشه... مث چشم های بارون که هر شب خیس بودن. پاییز با برگریزونش زیبایی پیاده رو رو چند برابر کرده بود.