در مورخه : پنجشنبه، 20 مرداد ماه، 1390 موضوع : داستان های کوتاه
یکی از غذاخوریهای بینراه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
رانندهای با خواندن این تابلو اتومبیل اش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوشجان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورت حسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:
مگر شما ننوشتهاید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
در مورخه : چهارشنبه، 28 دي ماه، 1390 موضوع : متن های زیبا
و اینجاست که کودک عشق پا بر دیوار دل می کوبد و به یادت می آورد که من عشقم، همانی که با تو و در تو زاده شده ام، همان کودکی که نوازش می خواست، به دنبال لذت و شادی بود و به هرآنچه او را راضی می کرد دل می بست! کودک عشق، می خندد، دست می زند، پا می کوبد و اینگونه ابراز می کند! کودک عشق، هرگاه گرسنه شد می خورد، هرگاه تشنه شد می نوشد و هرگاه لذت می برد، پا می کوبد و بی تابی می کند!
کودک عشق، فردا را نمی شناسد، دیروز را نمی داند، فقط زنده است و زندگی را می چشد، روز ها را نمی شمرد و با کسی مسابقه نمی دهد، تازه تازه می چیند و به همان اندازه که دلش می طلبد، دریافت می کند. حوصله گریه کردن ندارد، به هر بهانه ای می خندد و بی بهانه، می بخشد!