در مورخه : چهارشنبه، 28 بهمن ماه، 1388 موضوع : داستان های کوتاه
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه...
در مورخه : پنجشنبه، 6 اسفند ماه، 1388 موضوع : داستان های کوتاه
دوست دارم که...
یه اتاقی باشه گرمه گرم، روشنه روشن، تو باشی، منم باشم. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید! تو منو بغلم کنی که نترسم، که سردم نشه، که دیگه نلرزم، اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار، پاهاتم دراز کردی، منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم! با پاهات محکم منو گرفتی، دو تا دستتم دورم حلقه کردی! بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی، بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن، یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن، میدونی؟ میخوام رگ بزنم، رگ خودم رو! مچ دست چپم رو. یه حرکت سریع، یه ضربه عمیق، بلدی که؟! ولی تو که نمیدونی میخوام رگم و بزنم! تو چشماتو بستی! نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم، نمیبینی که سریع می برم، نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...! تو داری قصه میگی... من شلوارک پامه... دستم و میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا. قشنگه مسیر حرکتش!
در مورخه : شنبه، 21 فروردين ماه، 1389 موضوع : شعر های زیبا
سرت رو بزار رو شونم تا بگم دوستت دارم، نمی تونم بی تو بمونم، بی تو بمونم.... گل نازم، مهربونم، اگه برنگردی دیوونه می شم، غزل می خونم... نمی دونی چقدر دلم هوات و کرده، هوای قهر و آشتی و نگاهت و کرده، نمی دونی قلب شکستم اینجا اسیره، نگفتی با خودت بری دلم می میره؟؟؟؟!!! مگه من و نمی خوای؟ چرا تنهام گذاشتی؟ چرا رفتی و جای پات و رو قلبم گذاشتی؟ اگه من و نمی خوای چرا حرف هات بهونه است؟ چرا گفتی دوستم داری گفتی باهات می مونم...!!! آخه من تنهای تنهام، بی تو باز اسیر غم هام، می دونم خوب می دونم، من و عمری بازیچه کردی، می دونم بر نمی گردی، می دونم بر نمی گردی....