در مورخه : شنبه، 12 شهريور ماه، 1390 موضوع : دست نوشته های من
تو این چند روز تنهایی کشیدم که نپرس... گفتم خدا واقعا یه چیزی بود که من اسم این سایت و گذاشتم تنهایی. خیلی درد بدیه اینکه هیچ کس و نداشته باشی... اینکه همیشه به خودت بگی اونی که قرار همدم من باشه پس کیه؟ آدم گاهی خسته میشه. گاهی که نه. همیشه خسته می شه از اینکه با هیچ کس نمی تونه درد دل کنه. دستی نیست که صادقانه بگیره... چشمی نیست براش که نگاهش کنه و آروم بگیره. کسی نیست که بگی دلم به این خوشه... غم های دنیارو بی خیالش! آدم دور بر من و شما زیاده! ولی نه، به این نمی گن همراه و همدم... بگذریم... این روز ها هم می گذره! پس غمی نیست. دارم میرم یه جایی! که تا پنج روز نیستم. حالا شایدم شد چهار روز. دسترسی به اینترنت و تلفن و موبایل هم نیست! فقط هوا هست واسه نفس. گرچه خیلی وقته نفس ما شده اینترنتمون. چه میشه کرد. (واقعا محمد کجا می خواد بره که اینجوریه؟!) جای خاصی نیست زیاد کنجکاو نشید. یه اردو توی پادگان هست. پسرا بهتر می دونن واسه کارت سربازیه. (از سعید بپرسید براتون توضیح می ده). خلاصه بدی خوبی دیدید حلال کنید. یه هووووویی دید ما شهید شدیم! شهید محمد تنهایی! مواظب خودتون باشید بعد هم سایت.